شمارهٔ ۲۷۵
تو را نمودم و گفتم به دل، که یار این استبه خون خود زده ای دست، اگر نگار این است
کف بریدهٔ بی نسبت پرستارانبه بستر تو گل افشانده، خار خار این است
میانهٔ تو و آیینه شد صفای خوشیمیانهٔ من و دل، هر نفس غبار این است
مگر به آن لب شیرین رسد پیام دلمچو نی حلاوتم از ناله های زار این است
ستم رسیدهٔ اوییم و فارغ است دلشیکی ز جمله ستم های بی شمار این است
به هر چه دیده گشودیم رفت و داغ بجاستچمن فروزی گل های اعتبار این است
ز هر که ذائقه گیرد، عوض دهد نعمتیکی ز بی مزگی های روزگار این است
حزین به صفحهٔ گیتی به یاد دیده وراننوشتم این دو سه مصرع که یادگار این است