شمارهٔ ۲۷۲
کار دل و خراش، به هم عشق واگذاشتاین عقده را به ناخن مشکل گشا گذاشت
پنداشت چون سپند،که میدان آتش استهرجا به سینه، شعلهٔ داغ تو، پا گذاشت
صرف لب تو کرد قضا، صاف رنگ و بودردی که ماند در قدح غنچه وا گذاشت
در زیر سنگ، سبزه سبک بارتر از اوستهرکس به دوش، منّت نشو و نما گذاشت
گام نخست وحشت مجنون به گرد رفتراهی که شور عشق، مرا پیش پا گذاشت
ناید برون چو فاخته از طوق بندگیزلفت ز حلقه ای که به گوش صبا گذاشت
نبود حزین ، کم از رگ ابر گهر نثارهر خامه ای که مصرع رنگین به جا گذاشت