شمارهٔ ۲۷۱
غبار کلفت ایام، آشنا نگذاشتمیان آینه و عکس من صفا نگذاشت
خیال جلوه نازش، بهانه می طلبیدبه سینه شیشهٔ دل را شکست و پا نگذاشت
تو آمدی و من از خویش منفعل ماندمنثار راه تو جان داشتم، حیا نگذاشت
هلاک گوشهٔ دامان بی نیازی توبه شمع کشتهٔ من منت صبا نگذاشت
کرشمه نیم نگه کرده بود با مردممروّت دل بیگانه آشنا نگذاشت
شبانه شکر تو را داشت زیر لب نفسمبه حیرتم که چرا چشم سرمه سا نگذاشت
حزین از آن سگ کو، تا به حشر ممنونمکه استخوان مرا زلّهٔ هما نگذاشت