شمارهٔ ۲۶۳
فرسوده ز نعمت شده دندان به دهانتلیک ازگله یک روز نیاسود، زبانت
فرصت، که به دست تو متاع سره ای بودتیریست که جستهست ز آغوش کمانت
در باغ هوس، نخل تمنّا چه نشانی؟برخاست ز جا از همه سو، باد خزانت
از ریگ روان بیش بود چاه در این راهسرکش مشو ای نفس، که دادند عنانت
بیغوله دنیا نبود جای نشستنشد سدّ ره ای سست قدم، سنگ نشانت
صوفی ، ز سلوک تو چه حاصل که نگردیدتقوا بلد راه خرابات مغانت
رنجت شود آسودگی دولت جاویدگر عشق ستاند، ز غم سود و زیانت
ای سرو چمان، سایه ز من باز نگیریپرورده ام از ناز میان دل و جانت
پیمان محبت مگسل زآنکه قدیم استپیوند رگ جان من و موی میانت
بخرام فروهشته به بر طره پرچینای چشم تماشای دو عالم نگرانت
خم شد قدم از بار دل خود نه ز پیرییارب نکشد بار دل پیر و جوانت
ترسم که رسایی نکند پایه بختمای مایهٔ اقبال، بلند است مکانت
زان جام نگه کی رسدم باده گساری؟جایی که سپهر است ز خونابه کشانت
از داغ دل من چه خبر داشته باشی؟ای آنکه به دامن ز شراب است نشانت
ما را هوس بوسه دهد، لب به گزیدنشیرین دهنانند ز خمیازه کشانت
آتش نفسی، داغ دلی، چون تو حزین نیستتأثیر کند در جگر سنگ فغانت