شمارهٔ ۲۵۱
تا شمع من ز دیدهٔ شب زنده دار رفتدود از سرم برآمد و اشک از کنار رفت
در پیچ و تاب حلقه آن زلف خم به خمکاری که کرد، دست و دل من ز کار رفت
افسانه کم کنید که جوشید گریه امخوابم کنون ز دیده اختر شمار رفت
آشفته است حلقهٔ شوریدگان، مگرحرفی از آن دو سلسلهٔ تابدار رفت؟
آتش ز ناله ام به خس آشیان فتادخاری که بود از چمنم یادگار، رفت
دیگر مگر میم چو سبو، در گلو کنیددست من از کرشمهٔ ساقی ز کار رفت
ای ساده دل، وفای حریفان نظاره کنگل ناکشیده ساغر خود را، بهار رفت
یک ره، گذر به خاک نشینان نمی کنیعمرم چو نقش پا به ره انتظار رفت
زین جان بی نفس چه نوا خیزدت حزیناز ساز نغمهای نتراود، چو تار رفت