شمارهٔ ۲۴
پسند بت نکند برهمن سپاس مراچه سان فرشته کند گوش، التماس مرا؟
برون ز کسوت هر کس، چو سوزن آمده امبدل زمانه کند تا به کی لباس مرا؟
مزاج عشق، ز یک تار و پود بافته استحریر پیرهن یوسف و پلاس مرا
تو بی نیازی و سر تا به پا نیازم منبه خود قیاس مکن، شوق بی قیاس مرا
کنم چو ترک محبت چه عزّتم ماند؟کسی نگاه ندارد چو عشق پاس مرا
چه غم، چو خشت سر خم اگر گران جانم؟که جوش باده ز جا می برد اساس مرا
هنوز حوصلهٔ دردم العطش خیز استپر از چکیدهٔ دل گر کنند کاس مرا
به طرّه ات دل و جان مبتلا نمی بایستکنون چه چاره، پریشانی حواس مرا؟
ز ضعف پیرم و در گفتگو دلیر، حزینچه غم ز رعشه بود، کلک بی هراس مرا؟