گنج

شمارهٔ ۲۳۰

برخاست دل ز سینه و پیکان فرو نشستتا پر خدنگ ناز تو در جان فرو نشست
بود از نوای من همه جا شعله ها بلندخامش نشستم، آتش سوزان فرو نشست
اشکم کمر به کینهٔ افلاک بسته بودمژگان ز گریه بستم و طوفان فرو نشست
برخاست موج شِکوه ولی دل ز تاب رشکدم در کشید و شورش عمّان فرو نشست
افسرده شد جهان، چو حزین از میانه رفتمجنون گذشت و شور بیابان فرو نشست