شمارهٔ ۲۱۷
دل در حریم وصل تو، پا را نگه نداشتداغم ازین سپند که جا را نگه نداشت
روشن نشد چراغ دل و دیده اش چو شمعهر سر که زیر تیغ تو پا را نگه نداشت
پنهان نگشت در دل صد چاک، راز عشقاین خانهٔ شکسته، هوا را نگه نداشت
دریوزهٔ نگاهی از آن شاه داشتمبگذشت سرگران و گدا را نگه نداشت
لب تشنه تر ز غیرت عشقم به خون اشکدر دیده خاک آن کف پا را، نگه نداشت
فرسود از اشتیاق سگت استخوان منافسوس ازو،که حق وفا را نگه نداشت
کلکت نشد خموش حزین ، در بهار و دیاین عندلیب مست، نوا را نگه نداشت