گنج

شمارهٔ ۲۰۹

درین زمانه نه یاری نه غمگساری هستغریب کشور خویشیم روزگاری هست
شکسته خار کهن آشیان گلزارمهمین شنیده ام از بلبلان، بهاری هست
ز شوخ چشمی طناز طفل بدخوییبه دامن مژه ام، اشک بی قراری هست
ز ابر دست تو منت نمی کشم ساقیتو گر قدح ندهی، چشم می گساری هست
شب وصال شکایت ز بخت داشت حزینخبر نداشت دلم، درد انتظاری هست