گنج

شمارهٔ ۱۹۷

در دل چو به یاد رخ او نور فرو ریختچون طور، بنای دل مهجور فروریخت
دردی رگ جان داشت، چنان مجلسیان راکاغشته به خون، نغمه ز طنبور فرو ریخت
از یاد لب او نمک آرید، که مرهمخون گشت وز زخم دل ناسور فرو ریخت
هرشکوه، که چون گریه به دل بی تو گره بودسیلی شد و از دیدهٔ مهجور فرو ریخت
هر ابر که برخاست ز دریای سرشکمباران تجلی شد و در طور فرو ریخت
سر در رهت آرایش دار است حزین رالعلت به لبش، بادهٔ منصور فرو ریخت