شمارهٔ ۱۹
نهفته ام به خموشی خیال روی تو رامباد کز نفسم بشنوند بوی تو را
ز سنگ محتسب شهر غم مخور ساقیسپرده ایم به پیر مغان سبوی تو را
اگر غلط نکنم حرف ما و من غلط استشنیده ام ز لب خویش گفتگوی تو را
شده ست شیفته بلبل به باغ و حور به خلدندیده اند گلستان رنگ و بوی تو را
اگر به دامن وصل تو دست ما نرسدکشیده ایم در آغوش، آرزوی تو را
چه خوش بود که نماید به ما دلت را گرممحبتی که به ما گرم ساخت، خوی تو را
شود ز باختن رنگم آتشین، لعلتچه نازکیست عتاب بهانه جوی تو را!
به طور عشق حزین ، آستین فشان گرددکلیم اگر شنود، طرز های و هوی تو را