شمارهٔ ۱۸۴
تیغت به سرم خمار نگذاشتحسرت به دل فگار نگذاشت
ابر مژه در گهر نثاریما را ز تو شرمسار نگذاشت
شادیم که گریه های مستیبر خاطر ما غبار نگذاشت
آن سبزهٔ خط و آن بناگوشناموس گل و بهار نگذاشت
داغ دل خسته را به مرهمآن طرهٔ مشک بار نگذاشت
بر دوش و برم ردای تقویآن نرگس میگسار نگذاشت
بر لوح دلم ز غیر نقشییاد تو به یادگار نگذاشت
بیداد تغافلت مرا کشتبا خنجر غمزه، کار نگذاشت
جان نذر وصال کرده بودمهجران ستیزه کار نگذاشت
سر بر قدمت نهاده بودمافسوس که روزگار نگذاشت
یادت دل و دیدهٔ حزین راشرمندهٔ انتظار نگذاشت