شمارهٔ ۱۸۳
قدح تا گرفتم بهاری به سر رفتبهاری مگو، روزگاری به سر رفت
دراز است چون زلف، مدّ حیاتیکه در سایه گلعذاری به سر رفت
سر آمد مرا شمع سان زندگانیبه پا شعله آمد، شراری به سر رفت
کسی رفته معراج افتادگی راکه چون سایه در رهگذاری به سر رفت
اگر عمر هر کس به کاری به سر رفتمرا عمر در پای یاری به سر رفت
نیاسودم امروز از بیم فرداکه مستی به فکر خماری به سر رفت
سواد جهان چیست در چشم عارف؟سواری در آمد، غباری به سر رفت
نبودم حزین ، در میان نکهت آسامرا فصل گل در کناری به سر رفت