شمارهٔ ۱۸۱
زان پیشتر که باده به پیمانه آشناستچشم ترم به گریهٔ مستانه آشناست
چون مردمک، نمی رود از دیده خال تومرغ نگاه من، به همین دانه آشناست
روی نیاز، چون گل رعنا دو رنگ نیستیکسان دلم به کعبه و بتخانه آشناست
عادت به سخت رویی ایام کرده ایمبا سنگ کودکان، سر دیوانه آشناست
بیگانه است در نظرم دور آسمانچشمم همین به گردش پیمانه آشناست
در آتشم ز نسبت شمشاد با قدتدر غیرتم که زلف تو با شانه آشناست
گرد خط از رخت ننشیند به آب تیغاین بوستان، به سبزهٔ بیگانه آشناست
چون شمع، زنده ایم حزین از حدیث عشقما را زبان به گرمی افسانه آشناست