شمارهٔ ۱۷۴
یاری که غمی می برد از یاد، شراب استخون گرمی اگر هست درین بزم، کباب است
ناصح مدم افسون، که خراباتی عشقیماین گوش، پر از زمزمهٔ چنگ و رباب است
هر جا که دلی بود به معمورهٔ امکاندر عهد تو ای خانه برانداز، خراب است
خاکستر دلها، همه بر باد فنا رفتبرق نگهت باز چرا گرم عتاب است؟
دیدار طلب باش که در دیدهٔ مردانآسودگی هر دو جهان یک مژه خواب است
در راه تو، چون گرد فشاندیم ز دامنبی تابی و صبری که درنگ است و شتاب است
گاهی شرر از دیده فرو ریزد و گه اشککز لعل می آلود تو، در آتش و آب است
هنگامهٔ معشوق بود گرم ز عاشقاز آتش دلهاست که آن طرّه به تاب است
از دلق می آلود مپرسید حزین راکایام گل و جوش مل و عهد شباب است