شمارهٔ ۱۵۶
فتنهٔ روز جزا در قدم جلوهٔ اوستبا قیامت قد او دست و گریبان برخاست
چون برد شمع، سرخود به سلامت بیرون؟صبح از بزم تو، با زخم نمایان برخاست
چقدر حوصله ساز است دل آب شدهشبنم از کوی تو با دیدهٔ حیران برخاست
ای خرد، عمر تو کم، در غم دنیا بنشینای جنون وقت تو خوش، بوی بهاران برخاست
این غزل گوشزد واله دانادل کنآنکه از مهد، مسیحای سخندان برخاست
به صریر قلم پرده گشای تو حزینشوری از حلقه مرغان خوش الحان برخاست