گنج

شمارهٔ ۱۲

دایم وصیّت این است، از ما معاشران راکز کف نمی توان داد، زلف سمنبران را
چیزی نمی تواند، قطع یگانگی کردنتوان ز هم بریدن، با تیغ دوستان را
صد کوه غم به خاطر، از سیل گریه دارمکز دیده می زداید، آن خاک آستان را
کو صبر تا کنم طی، غمنامهٔ جدایی؟از پیش می فرستم، اشک سبک عنان را
بی روی گل چمن را دیگر نمی توان دیدای مرغ شاخساری، بردار آشیان را
جان می دهند و دردی، دریوزه می نمایندهرگز زیان نباشد، سودای عاشقان را
زور کمان گردون بر کجروش نیایدبر خاک می نشاند، چون تیر، راستان را
در بارگاه جانان، آهش قبول نبودعاشق به سینه هر دم، تا نشکند سنان را
دوران حزین کهن ساخت شرح حدیث مجنونافسانهٔ تو نو کرد، این کهنه داستان را