شمارهٔ ۱۱۹
پخته به حکمتی کنم، بادهٔ نارسای رابر سر خم نهاده ام، خشت کلیسیای را
گر بودت به عاشقی، لخت دلی نیازکنتوشه ببند بر میان، نالهٔ ره گرای را
محمل لیلی از نظر رفت و نشان پی گم استگوش به راه حیرتم، زمزمهٔ درای را
برهمنی کمینه ام، سجده بر صنمکدهچین بگشا ز ابروان، قبله من، خدای را
جام صبوح کش چو گل، تا که به جلوه آوردمشرق چاک پیرهن، سینه دلگشای را
فصل بهار روی تو، کلک زبان بریده امنغمه شکسته در گلو، بلبل خوش نوای را
جلوه نو خطان حزین ، ازرخ ساده خوشتراستغالیه ساز صفحه کن، خامهٔ مشک سای را