شمارهٔ ۱۱۲
تو اگر به شعله شویی خط سرنوشت، ما رانشود سترده هرگز غمت از سرشت، ما را
چه کنم اگر نه چون نی، همه راه ناله پویم؟که جهان به شادمانی نفسی نهشت، ما را
زده در شکنج مجمر به سپند طعن خامیتف سینه دانه دل، چقدر برشت، ما را
به هزار داغ حسرت چه کنم چرا نسوزم؟که پی فتیله گردون، رگ و ریشه رشت، ما را
چه کرم، کدام منت ز خرابه جهانم؟که به زیر سر شبی هم، نگذاشت خشت، ما را
پی وحشی رمیده نتوان نمود محکمز فراغ دل نمانده سرکار و کشت، ما را
به ره از دل پر آتش همه شب چراغ دارمکه دهد نسیم کویت، خبر از بهشت ما را
به در دگر چه پویم؟ سر و خاک بی نیازیچو مراد دل برآمد، ز در کنشت، ما را
نظر از جمال دنیا نه به زهد بسته دارمکه به دیده می نماید، رخ قحبه زشت، ما را
نه به نخل طور دارم نه به سدره، التفاتیکه ازین میانه دهقان به کنار کشت، ما را
نبود حزین از آنم به زلال خضر ذوقیکه برات عمر باقی، به قدح نوشت ما را