گنج

شمارهٔ ۱۱۱

سر خط تعلیم شد، شیوه استاد راکلک کهن مشق من، تیشهٔ فرهاد را
هر سر موی من است، اینکه به میدان عشقسینه به نشتر دهد، دشنه فولاد را
بر رخ گلرنگ تو، منت پیمانه نیستغازه چه حاجت بود، حسن خداداد را؟
در چمن دلبری رشک بر و دوش توداده به آشفتگی، طرهٔ شمشاد را
ناله به خونم تپید، دیده به حالم گریستتا تو گشادی کمین، غمزهٔ صیاد را
حسن تو حیرت فزا، ناز تو پیمان گسلاز چه تسلی کنم، خاطر ناشاد را
داد دهی بر طرف، رخصت فریاد نهآه چه سازد کسی این همه بیداد را؟!
کرد مسخر تو را، دقت افکار منرشته چه سان زد گره، بال پریزاد را؟
باز به آن کو رسد، مشت غبارم حزینهست به هم الفتی، خاک من و باد را