شمارهٔ ۱۰۶
اگر زردشت، دیدی یک نظر برق عتابش راپرستشگاه می کردی، نگاه شعله تابش را
کجا نازش سر پیمانهٔ خون دلم دارد؟تغافل باده پیما گشت، چشم نیم خوابش را
گذشت آتش عنان از دیده و، ملک دل و دینمچو گرد از رهگذر برخاست، سیلاب شتابش را
خمار آلودم و دندان حسرت بر جگر دارملب پیمانه بوسیده ست لعل کامیابش را
پریشانم خم جعد مغنی دلبری داردمگر شیرازهٔ خاطر کنم تار ربابش را
خیالی دیده ام می بست با خاک کف پاییز بخت خفته، آنهم سرمه شد چشم رکابش را
چوبسمل می تپم از رشک، در کوی جفا جوییبه کوثر می کند زاهد غلط تیغ پرآبش را
به افغان دل آزرده دارد باده پیماییشکست شیشه رامشگر بود بزم شرابش را
توانستی دمی سامان صد طور تجلی شداگر گردآوری می کرد، دامان نقابش را
دلی در مجمر غم دارم و روزن فرو بندمدماغ آسوده ای تا نشنود بوی کبابش را
حدیث عشق آتشناک می باشد، مپرس ازمنتو نازک دل، نداری تاب آه سینه تابش را
ز وحشت می شود هنگامه آرایی فراموششبه محشر گر نماید سینه، داغ بی حسابش را
خمارآگین دلم، خرم شود ساقی، زلای خمبه این یک مشت گل تعمیرکن حال خرابش را
محیطی محشر آشوب، از دل آتش جگر دارمکه دستی می نهد برسینه، موج اضطرابش را؟
حزین ، از شعر اگر طبعم فریبی خورده جا داردزلال چشمهٔ حیوان بود دشت سرابش را