گنج

شمارهٔ ۵ - در مدح حضرت خاتم الانبیاء صلی الله علیه و آله

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: از۳۹ بیت
مرغ شب پیشتر از آنکه برآرد آوازدل شوریده نوا، زمزمه ای کرد آغاز
می سرایید دل و کلفت آواز نبودایمن از فتنه گریهای زبان غمّاز
دادم از شور جنون بال و پر شوق به هوشکردم از شوق درون، روزنهٔ گوش فراز
تا چه راز است که از پرده برون می آید؟تا چه تار است که اندیشه، کشیده ست به ساز؟
از طرب صومعه دارانِ دماغ آوردندسر برون از حجب عنصری کاخ مجاز
شوق در گرم عنانیّ و طلب در جستنمژه در بال فشانی و نگه در پرواز
زخمه بر عود اثر زد دل و من سنجیدماو سراینده و من پرده نیوشندهٔ راز
من ز عاشق سخنی، گوش برآواز خبراو به جادو نفسی، عشوه فروش اعجاز
من به آتش جگری موسی مشتاق سروشاو به دلکش خبری شعلهٔ طور اعزاز
من به حسرت شکنی منتظر بوی یمناو به شیرین دهنی، خسرو خوبان طراز
نکته سربسته تر از غنچه راز محمودپرده پیچیده تر از طرّهٔ مُشکینِ ایاز
نمک اندوزتر از پسته ٔ شور لیلیسینه پردازتر از ناله مجنون به گداز
حالتی بوالعجب آمد ز سماعم در پیشبی خودی را نتوان کرد بیان با خود باز
ناگهان مرغ شباهنگ برآورد خروشهم صفیران چمن سیر، کشیدند آواز
مست پیمانه اوا آتش، من و شمع سحریمی پرستان به می و قبله پرستان به نماز
دل مرا گفت که مستانه نوایی سر کنتو هم آخر ز غم آن بت عشّاق نواز
پاسخش دادم ازین مصرع سنجیده خویشآنچه انجام ندارد چه نمایم آغاز؟
باز دل گفت که مشتاق سخنهای توامای بلاغت ز کلام تو مطرّز به طراز
بکش ای بحر نوال، از رگ نیسان قلمگهری چند به گوشم، چه حقیقت چه مجاز
الله الله که نتابی رخ ازین ملتمسمای صریر قلمت را به نواسنجان ناز
گفتم از عذر و تعلل نشماری ز رهیتازه عهدی ست مرا با ملک بی انباز
که نگویم به جز از نعت رسول عربیخواجهٔ هر دو سرا، دادرس بنده نواز
باعث خلقت کل، هادی ارباب سبلسر و سرخیل رسل، محرم خلوتگه راز
بخششش عام چو احسان خداوند کریمبرنگردد تهی از درگه او دست نیاز
با ردای کرمش، قامت امّید قصیرخلعت رحمت او بر قد تقصیر دراز
صیت شرعش، به ملاهی چو زند بانگ غضبنغمه خون گردد و با زخمه چکد از رگ ساز
دولت از همّت او لطمه خور دست لئیمسیر چشم از رشحات کف فیّاضش آز
دردم نزع به خاطر گذرد گر یادشسوی تن جان به لب آمده، می گردد باز
آبرویی که مرا در دو جهان هست آن استکه به اقبال جبین سایی اویم ممتاز
سرو را از اثر معنی اخلاص است اینکه گهر ریزدم از خامهٔ صورت پرداز
نفسم همسفر قافلهء بوی یمننالهٔ من حدی دشت نوردان حجاز
با دم پاک من افسانه گر آرند خسانپورمریم نشود لعبتی لعبت باز
نکهت عنبر سارا نشود عالمگیرگر برون بر ندهد بوی خود از پردهٔ ساز
گر بود بی خردی زادهٔ دربا گهراننتواند به گرانمایه دلان شد انباز
رنج بی فایده از سعی نخواهد بردنماکیان گر نکند پرورش بیضهٔ غاز
جانگزا زهر شود نکتهٔ شیرین منشنیشکر، عقرب جراره شود در اهواز
رَه خطیر است حزین، این همه بی باک مکنبه کمیت قلم ارجاع عنان در تک و تاز
وقت آن است که در بزم محبّت من و دلبرفروزیم به محراب دعا، شمع نیاز
شام احباب تو روشن، ز دل نورانیدشمن جاه تو را سر بود اندر دم گاز