گنج

شمارهٔ ۴ - در وصف حضرت رسول اکرم(ص)

جان تازه ز تردستی ابر است جهان راآبی به رخ آمد، چه زمین را چه زمان را
افلاک شد از عکس گل و لاله شفق رنگمشّاطهٔ نوروز بیاراست جهان را
ساقی دم عیش است نبازی به تغافلبر آب اساس است جهان گذران را
این جوش بهار است که چون شور قیامتاز خاک برانگیخت شهیدان خزان را
پرداخت ز تسخیر ممالک شه خاورگرداند سوی بیت شرف باز عنان را
دیروز گر از طَنطَنهٔ صفدریِ ویخون در بدن افسرده شدی گوهر کان را
امروز چه شد کوکبهٔ باد خزانی؟وان جمله کجا رفت دی ملک ستان را؟
کیخسرو کهسار به خونریزی بهمناز سبزه به زهر آب دهد تیغ میان را
نازم به فرح بخشیِ فصلی که هوایشاز جام طراوت شده ساقی عطشان را
چون تیشهٔ فرهاد که در خاره کند شقزین پیش اگر برق زدی کوه گران را
از بس که عرق ریز چو ابر است، مسامشاکنون خطر از خاره بود برق دمان را
دوری است که در صاف می عیش کمی نیستاین باده به کام است دل پیر و جوان را
عام است ز بس خوشدلی عهد، عجب نیستممسک کند از یاد فراموش زیان را
عطّار صبا از پی ترکیب مفرّحآمیخت به عیش ابدی، جوهر جان را
سر می کشد از طوق تذروان خمیدهبنگر به سر سرو غرور ریعان را
از پشت لب سبزه کند ژاله تراوشتا آب دهد سوسن آزاده زبان را
هرکس به نوایی شده چون نی طرب انگیزهر مرغ به رامشگریی بسته میان را
غیر از من مهجور دل افگارکه چشممدر خواب ندیده ست رخ بخت جوان را
خوکرده به غم، مرغِ قفس زاده چه دانددر گلشن ایجاد نشاط طیران را؟
دلتنگ تر از غنچه به گلزار گذشتمتا جلوه به نظّاره دهم لاله ستان را
گفتم به نسیم سحر، این داغ جگرسوزبر دل که نهاد این همه خونین کفنان را؟
بلبل ز سر شاخ زد این نغمه به گوشمعشق است،که فارغ نگذارد دل و جان را
این عشق چه چیز است بگوییدکه نامشای مجلسیان، شمع صفت سوخت زبان را
سرکرد سرایندهٔ مجلس سخن از عشقشست از ورق سینه، حدیث حدثان را
یاران سبکروح، گرانبار خمارندساقی غم دل بین و بده رطل گران را
با ابر عطایت چه نماید نم فیضی؟تن در ندهد بحر کفت حد و کران را
خشک است لبم، رفع خمار رمضان کنبگشاده مه عید به خمیازه دهان را
مطرب نی محزون نفسی خوش نکشیده ستدر راه تو دارد دل و چشم نگران را
عیسی نفسی، چاره او کن که نباشدغیر از دم گرم تو علاجی، خفقان را
زندانی جسمم، برهانم به سماعیآزادکن از تیره گل، این آب روان را
القصه که دارم دل آغشته به خونیرحمی که ز کف باخته ام تاب و توان را
ازآتش آهم دل سخت تو نشد نرمره نیست مگر در دل سنگ تو فغان را
پیداست که فکر دل افگار نداریدانم که ندانی غم خونین جگران را
نای قلمم را دم جان بخش دمیدمتا عرضه دهم سرور قوسین مکان را
سالار رسل احمد مرسل که ز نامشاندوخته کونین، حیات دل و جان را
آن آیت رحمت که گل خُلق کریمشاز حلم، سبک سنگ کند کوه گران را
برق غضبش جوشن افلاک دراندچون مه که ز هم بگسلد اوتار کتان را
رضوان به دو صد عزت و تعظیم فرستداز خاک درش غالیه، خیرات حسان را
ای شاهسواری که ز عزت سگ کویتنشمرده کمین چاکر خود، قیصر و خان را
همچون گلهء میش که در حکم شبان استسر بر خط فرمان تو شیران ژیان را
تهدید تو، خون از مژهء تیر چکاندهتأدیب تو مالیده بسی گوش کمان را
افکنده نظر تا به کمین پایه قصرتدهشت نبرد از سر گردون دوران را
از صلب شرفیاب صدف، دُرّ یتیمتچون بست به ساحل تتق عزت و شان را
از آب و می آتشکده ها گشت فسردهوز تاب و می آموخت کواکب سیران را
گر ناخن فکر تو کند عقده گشاییبیرون برد ازکام سنان عقد لسان را
آوازه عدلت ز کران تا به کران رفتگرگ آمد و گردید سگ گله، شبان را
گر ذره کند تندنظر، بر شه خاورخالی کند از بیم تو تخت سرطان را
از نقش سمش تارک گردون نهد افسرخنگی که مزین کند از داغ تو، ران را
در بندگیت صدق من از جبهه عیان استای پیش تو سیمای عیان راز نهان را
از شهرت کلکم سر گردون به سماع استسیمرغ پر آوازه کند قاف جهان را
از داغ غلامی تو خورشید مکانمنام از تو علم شد من بی نام و نشان را
از شرم شکرخایی من نکته رنگینشد مهر خموشی لب شیرین دهنان را
نسبت نکنی منطق طوطی به مقالمبا وحی سماوی چه شباهت هذیان را؟
حاسد ز کلامم به شگفت آمد و می گفتکاین مایه گهر کو کف بحر و دل کان را؟
ناید عجبش گر شود از فیض تو واقفنعت تو کند پر ز گهر درج دهان را
ای خاک درت قبله آمال دو عالمگردی برسان چشم حزین نگران را
افتاد گذر در شب ظلمانی هستیاز راه خطیری من بی تاب و توان را
نه قوت پایی نه رفیقی نه دلیلیسر خاک رهت باد، سپردم به تو جان را
با دیدهٔ گریان، دل بریان من امشبافروخت به محراب دعا شمع زبان را
تا تیرگی از هجر کشد دیده عاشقتا روشنی از مهر بود، چشم جهان را
روشن شود از پرتو دیدار تو دیدهراحت رسد از دولت وصل تو روان را
خورشید ولای تو بود نور ضمیرمتا سایه کند پرچم جاهت ثقلان را