گنج

شمارهٔ ۳ - در مدح حضرت رسول اکرم

پیوند بود با رگ جان خار ستم راکو گریه که شاداب کند، کشت الم را؟
صد شکرکه در وادی تفسیدهٔ حرماندارد قدمم، درگره آبله یم را
ای فتنه، سر عربده بردارکه چون صبحما تیغ کشیدیم و گشودیم علم را
بخت ار نبود قوت بازوی هنر هستپیچد قلمم پنجه شیران اجم را
کوه دل خارا جگران را طرب آموختنظمم که زبور آمده داوود نغم را
من باده کش کهنه سفال دل خویشمبر تارک خورشید زنم ساغر جم را
از هر دو جهان با دل آزاده گذشتیمدیوانه، نه بتخانه شناسد نه حرم را
سودای الست است که مغرور زبانیمبستند میان دل و غم بیع سلم را
شد خون دل از توبهٔ بی صرفه حلالمریزم همه در ساغر خود اشک ندم را
از هیبت رنگینی سیلاب سرشکمخون در رگ اندیشه، زریر است بقم را
خونباری اشک مژه ام گرچه به یک دمبی صرفه کند خرج دل فیض شیَم را
ار چین نفتد موج کدورت به جبینمکی تیره کند حرص تنک حوصله، یم را؟
اشکم مژه را ریخت به امّید و ندانستکز ناز، سر ما نبود خار ستم را
زد جاذبهٔ عشق رَهِ ملّت و کیشمگم کرده ام از بی خبری دیر و حرم را
تا جان بود ای عشق، تقاضایی کاممبر لب نفسی هست، بکش تیغ ستم را
کردیم درین دایره از تنگی فرصتبا صبح صبا، دست و بغل شام هرم را
ما بستهٔ دامیم پی رشک، صفیریاز ما برسان حلقهٔ مرغان حرم را
نازیم به افسردگی خویش که کرده ستدر عرصهٔ هستی سپری راه عدم را
صحرای مغیلان هوس طی شدنی نیستدر دامن تجرید شکستیم قدم را
وحشتگه اضداد کجا مجلس انس است؟الفت نتوان داد به هم شادی و غم را
شادمکه قضا ساخته محراب جبینمدرگاه خداوند عرب را و عجم را
سلطان رسل احمد مرسل که ز نعتششان دگر افزوده رقم را و قلم را
آن در گرانمایه که امواج ظهورشانداخته از چشم جهان، زادهٔ یم را
آن رایت اقبال که خورشید جلالشبر خاک کشد موی کشان پرچم جم را
آن کعبهٔ امّید که تب لرزهٔ بیمشاز طاق دل برهمن، انداخت صنم را
آن شمع هدایت که کند نور جبینشهم منصب پروانه براهین اوا حکم را
آن آیت رحمت که تب و تاب سپند استدر مجمرخشم و غضبش تخم ستم را
آن پرده نشین دل و جان کآتش عشقشدر سینه نفس سوخته حسّان عجم را
بخروش حزین کز نفس سینه خراشتنشترکده گردید جگر، مرغ حرم را
امّی لقبا، آمده ای تا به تکلّمتقویم کهن ساخته ای معجز دم را
گر لعل شکرریز گشایی به تسلّیبا چاشنی شهد کشم تلخی سم را
حیرت زدهٔ حوصلهٔ صبر و غروریمنشناخته بودیم من و ناز تو، هم را
شوریده ام و دل به تولّای تو جمع استبر هم نزند حادثه، پیوند قدم را
با تیغ توام نسبت اخلاص درست استتا ناف بریدند، غزالان حرم را
در دل دهیم، گوشهٔ چشمی ز تو بایدتا جاذبهٔ شوق، نهد پیش قدم را
خود گو چه ز مجنون سراسیمه گشاید؟بر نشکند ار شاهد حی، طرفِ خِیَم را؟
در آتش عشق تو به لب آه ندارمکاوّل دل بی طاقت من سوخته دم را
دل خام طمع نیست اگر غرق امید استیکسان چمن و شوره بود ابر کرم را
با جود تو کش هر دو جهان صورت لایی استنشنیده کسی از دهن آز، نعم را
باشد به کف راد تو ای گلبن احسانخاصیّت اوراق خزان دیده، درم را
از سابقهٔ ربط که با نام تو داردقسمت همه جا فتح بود لام قسم را
نفس دنی خصم تو از بس که پلید استبا فربهی تن ننهد فرق ورم را
گرگان سر خونریز اسیران تو دارندواجب شمرد حزم شبان، پاس غنم را
فریادرسا، شکوه فشرده ست گلویمچون نی ز کفم برده نگهداری دم را
بپذیر و کرم کن اگر از ناله فرازمبر کنگرهٔ طارم افلاک علم را
بشنو ز نفس، بوی کباب جگر مندر دل بهم انداخته ام آتش و دم را
کلک چو منی را رقم شکوه غریب استوانگه چو تویی چهره گشا عدل و کرم را
گر لایق دیدار نیم لیک به لطفتزآیینه طمع بیش بود زنگ ظلم را
دانم که ز آلایش دامان جهانیتنگی نکند حوصله، دریای کرم را
تا چند حزین از سخنت شکوه طرازدهش دار و مدر پردهٔ ناموس همم را
ای صبح، نفس ضامن فرصت نتوان بودباری به فراغت بکش این یک دو سه دم را
شاها بود امّید دلم اینکه به محشردر ظلّ لوای تو کشم قامت خم را
کرده ست به آهنگ ثنای تو جهانگیرمضراب زن خامهٔ من ساز، نغم را
از صولت نیروی مدیحت، نی کلکمناخن کند از پنجه برون شیر اجم را
در نعت تو هر گه که نفس راست نمایمبر باد دهم نکهت گلزار ارم را
حسن نمکینِ سخنم ساخته مجنونلیلیِّ عرب زاده و شیرین عجم را
از لجّهٔ احسان تو دریوزهٔ لطفمسازد صدف دُرّ عدن، جذر اصم را
جولانگهِ دشت ختن نعت تو آموختمشکین رقمی ها، قلم غالیه دم را
بر عرش سخن صور سرافیل دمیدمآوازه بلند است ز ما نای قلم را
انصاف رقم کرد به نام قلم منطغرای نواسنجی گلزار ارم را
دوران جهانگیری این کلک و دوات استدادند خدیوانه به ما طبل و علم را
کرده ست سخن، غاشیه داران کمیتمفرسان عرب، نغمه سرایان عجم را
صبح دوم از پرتو انفاس شناسینازد دم جان بخش مسیحای دو دم را
لیلی نسبان ماشطهٔ طلعت خویشندزلف و رخ لوح و قلم، آراسته هم را
در مکتب مدحتگریت داد به دستماستاد سخن بخش ازل، لوح و قلم را
زبن رو که بود مولد و دیرینه مقاممنازش به عراق است، صنادید عجم را
می زیبدم امّا به نسب نامه ننازممن آدم دهرم، نشناسم اب و عم را
دعوی به حسب یا به نسب در همه عالمسرمایهٔ عزت بود اصناف امم را
گر نجدت دیرینه به میراث ندارداین سالبه عام است اخص را و اعم را
جز من که ز فیض شرف نسبت آباآراسته ام مصطبهٔ فضل و کرم را
لب را ز ستایش گری خویش گزیدمحسرت نگزد تا دل حُسّاد دژم را
پاسی ز شب این نامه بانجام رساندیمخواندیم ریاض السّحر این تازه رقم را
هفتاد و سه گوهر ز سحاب قلمم ریختخشکی نفشارد رگ این ابر کرم را