گنج

شمارهٔ ۳۹ - در منقبت و توسّل به حضرت ولی عصر (عج)

وزن: فعولن فعولن فعولن فعولن (متقارب مثمن سالم)قافیه: ایی۴۱ بیت
نی خامه دارد سر خوش نواییکهن بلبل آهنگ دستان سرایی
بیا مطرب امشب، رَهِ تازه سرکنملولیم از رندی و پارسایی
شکستند عهد وفا دوستدارانهمین غم بود غم، درست آشنایی
خوشا صلح کلّ و خوشا طرز مستانبس است از حریفان چون و چرایی
غباری که برخیزد از کوی حرمانبه چشم امیدم کند توتیایی
ز تأثیر غمهای آتش عذارانکند گونه کاهیم، کهربایی
دهد ارمغان، کلک معنی نگارمبه صورت طرازان چین و ختایی
نشسته ست بر تخت یونان فطرتفلاطون دانش، به خاقان ستایی
امام امم صاحب عصر، مهدیکه نامش علم شد به مشکل گشایی
فلک کرده هر صبح با کاسهٔ مهرز دربار دردی کشانش گدایی
درین خاکدان بر سر افتادگان راکند سایهٔ صعوهٔ او همایی
در اندیشه چون بگذرد پای بوسشسخن آید از خامه بیرون حنایی
ز تشریف ابر کفش در بهارانکند شاهد غنچه گلگون قبایی
ز گرد سم دشت پیما سمندشبرد دیدهٔ مهر و مه روشنایی
گهی پویه مجنون، به صحرانوردیگهی جلوه لیلی، به شیرین ادایی
تکاور نهادی که از چستی آنفرو مانده گردون ز بی دست و پایی
دهد پویه اش برق را درس حیرتکند سایه اش خصم را اژدهایی
خدیوا، به طور سخن آن کلیممکه کلکم علم شد به معجز نمایی
به بلبل چه نسبت نواسنجیم را؟منم شهری عشق و او روستایی
ز خورشید تابانِ داغ دل منبود بزم افلاک را روشنایی
به وصفت فرومانده غوّاص فکرمکه بارآرد اندیشه، حیرت فزایی
فلک شش جهت می زند چار نوبتبه نام تو کوس مظفّر لوایی
شکم، چرخ دزدد، کمرکوه بازدکند گر شکوه تو تیغ آزمایی
جدایی ز خاک درت نیست ممکنکزو دیده ام جذبهٔ کهربایی
لبم چون صدف پیش فیض تو باز استز ابر کفت قطره دارم گدایی
نباشد به درد تو گر آشنا، دلمیان تن و جان مباد آشنایی
مرا عشق سرکش، زند شعله در دلمرادی ندارم ز مدحت سرایی
به وصفت که اندیشه کوتاه از آن استبه جاهت که باشد جلال خدایی
که درکلبه ام نیست نقش تعلّقکند پهلوی خشک من بوریایی
نگردد به هم آشنا حاش للهخراباتی رند و حرف ریایی
منم رند مطلق، چه کفر و چه ایمانمنم مست جام می کبریایی
کند، گر بود گوشهٔ چشمی از توکمین نکتهٔ کلک من بوالعلایی
طمع نیست یک جو ز اَبنای دهرمنمی آید از رهزنان رهنمایی
ز طوفان رهاندن نمی آید از خسز دریادلان آید این ناخدایی
نگردد به بیگانگان آشنا، دلغریبم درین شهر چون روستایی
غم من بود منت غمگسارانشکست استخوان مرا مومیایی
عجب دارم از پستی طالع خودکه کرده ست در نارسایی، رسایی
حزین، خامه سرکن که وقت دعا شدنفس را به تأثیر دِه آشنایی
زبان درکش، از حد سخن رفت بیروندرین پرده عیب است خارج نوایی
بود شهره جودت، به مسکین نوازینشان آستانت به حاجت روایی
سمر، نام نیکت به گیتی سراسرعلم دست و تیغت به کشورگشایی