شمارهٔ ۳۸ - تجدید مطلع
تا دیده ز دل، نیم قدم ره به میان استاز پرده برآ، چشم جهانی نگران است
محروم مهل دیدهٔ امّید جهان راای آنکه حریمت دل روشن گهران است
بی روی تو در دیده بود خار، نگاهمبی وصف تو جان در تن من بار گران است
از چاشنی عهد تو ترسم که نمانداندک رگ تلخی که در ابروی بتان است
از همّت مردانه ات آبستن فطری ستگر حامل بحر است و گر مادرکان است
افسر به سر دولت بدخواه تو، تیغ استاختر به دل تیرهٔ خصم تو، سنان است
کودک به رحم فضل تو را شاهد عدل استمادر به شکم خصم تو را مرثیه خوان است
گشت از اثر عدل تو کار دو جهان راستگر پیچ و خمی هست، به زلفین بتان است
دست قَدَر امروز در آن قبضهٔ تیغ استپشت ظفر امروز بر آن پشت کمان است
برق است عنان تو و کوه است رکابتآن بس سبک افتاد و این بس که گران است
گو تا که ازین کهنه دمن گرد برآردفرخنده سمند تو که چون سیل دمان است
آن آینه اندام که در جلوه گریهاخاک قدمش سرمهٔ صاحب نظران است
آن ابر خروشنده که در قطره زدنهاطوفان روش و بادتک و برق عنان است
آهو کفل و شیردل و دشت نورد استخارا شکن و کوه تن و پیل توان است
هامون بغل و لاله رخ و صبح جبین استسندان سم و مشکین دم و باریک میان است
تردست و شفق ساعد و طاووس خرام استچابک قدم و خشک پی و آینه ران است
برقی ست سبک پویه اگر در تک و تاز استابری ست گران مایه اگر قطره زنان است
در جلوه گری داغکش شیوه لیلی ستدر گرم روی فکرت عالی خردان است
یارب که شود روشنی دیده حزین راعهد تو که آسایش کونین در آن است
بلبل نکشد پا ز سراغ گل و گلشنآه از سرکوی تو که بی نام و نشان است
مستانه اگر نکته سرایم عجبی نیستکی ساغر عشق تو کم از رطل گران است؟
گلزار نگردد تهی از نالهٔ بلبلپیوسته ثنای تو مرا ورد زبان است
پیمانهٔ مستان تو بی باده مباداتا غنچه درین باغ ز خونابه کشان است