گنج

شمارهٔ ۳۳ - در مدح حضرت علی بن موسی الرضا

وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: اکرد۶۲ بیت
قول و عمل زشت و نکو گرچه قضا کردامّا نتوان گفت چرا گفت و چرا کرد
الماسم اگر بر جگر افشاند، عطا بودخون دل اگر در قدحم کرد به جا کرد
گر بار عمل بر سر جوقی ضعفا دادور نقد دغل درکف مشتی فقرا کرد
سلطان غیور است، که یارد که زند دم؟اینجا نتوان لب چو جرس یاوه درا کرد
هر شهد و شرنگی به قدح کرد کشیدیمبا ساقی قسمت، نتوان چون و چرا کرد
آمیختگی داشت شراب و لب مخموراز هم نتوانست جدا دُرد و صفا کرد
تسلیم به بازار جزا آر و میندیشآن ذات غنی را نسزد غیر سزا کرد
بسمل شده ی تیغ تغافل نتوان بوداو پرسش اگر کرد ز ما، مهر و وفا کرد
نیرنگی حسن است تماشا کن و تن زنسرهنگی نازاست که بگرفت و رها کرد
خشک است لبم ساقی تردست کجایی؟خواهم ز تو پیراهن ناموس قبا کرد
چون عهد بتان توبه ی ما دیر نپاییدهرگز نتوان ترک می هوش ربا کرد
زاهد مشو آزرده اگر توبه شکستیممینا به می و توبه به رندان چه وفا کرد؟
از باده کشی تر نشود دامن تقویدر کعبه توان طاعت میخانه قضا کرد
مطرب چه شد آن ره که سرودیم؟ ز سر گیرغافل ز کفم بی خودی آن رشته رها کرد
افسانهٔ عشق است که در بزم گل و شمعپروانه به خاموشی و بلبل به نوا کرد
می نالم و نگذاردم انصاف که گویمبا دل شدگان یار ستم پیشه جفا کرد
صد شکر که مرهم نِهِ داغ کهن ماستآن طره که خون در جگر مشک ختا کرد
بار خودی افکند شفیقانه ز دوشمسروش که به یک جلوه مرا بی سر و پا کرد
چشمش به نگه، بست لب شکوِه ی رختمهر عقده که دل داشت به نوک مژه وا کرد
آبشخورش از چشمه ی پاینده ی خضر استجانی که مسیحای لبش در تن ما کرد
حال ذقنش دل به سیه چاه غم انداختاین دانه مرا بستهٔ صد دام بلا کرد
آن طرف بناگوش مرا گوشه نشین ساختآن آینه رخسار مرا نغمه سرا کرد
ز فیض صریر قلم پرده گشایمناقوس صنم خانه به آهنگ صلا کرد
هر صفحهکه شد خامهٔ من غازهگر اومشاطگی شاهد طبع شعرا کرد
یک نقش بدیع است که من در کف اعجازکردم قلم و موسی عمرانش عصا کرد
کلکم ز نوابخشی آن لعل سخنگورامشگری صومعه داران سما کرد
نی نی غلطم این اثر از وادی قدسیستکز ساحت آن کعبه تمنای صفا کرد
در کالبد مرده دهد جان چو مسیحاآن لب که زمین بوسی درگاه رضا کرد
سلطان خراسان که رواق حرمش راتقدیر به خشت زر خورشید بنا کرد
این منزل جان است و تجلی گه میناکزخاک درش چشم فلک کسب ضیا کرد
این محفل قدسیست که پروانگیش راارواح به صد عجز، تمنا زخدا کرد
گلزار سبکروحی خلقش به نسیمیخاشاک به جیب و بغل باد صبا کرد
قندیل، نخست از دل روح القدس آویختمعمار ازل قبهٔ قصرش چو بنا کرد
با روضهٔ او، خلد برین را که ثنا گفت؟با خاک رهش مشک ختا را که بها کرد؟
هر مور ضعیفش هنر آموخت به شهبازهر صعوهٔ او، سایهٔ دولت به هما کرد
تا مهر سلیمانی داغش به جبین نیستدل را نرسد عربده با دیو هوا کرد
گر نیست گهربخشی آن دست سخاسنجکز خواست، فزون درکف امّید گدا کرد
این گنج، به کان دست که افشانده بگویید؟این مایه، ببینید به دریاکه عطا کرد؟
چون پرورش میش به قصاب، عجب نیستبا خصمش اگر چرخ دغا صلح و صفا کرد
شاها سخنی لایق مدح تو ندارممدح تو نیارد کسی آری به سزا کرد
کرده ست دم سرد خزان با قلم منآن جور که با شمع فروزنده صبا کرد
آهنگ ثنایت که بلند است مقامشنتوان به نی خامهٔ بی برگ ونوا کرد
بخشای اگر پرده به دستان نسرایمشوقت دل پرشور مرا، پرده سرا کرد
تضمین کنم این مصرع یکتاز نظیریمی کوشم وکاری نتوانم به سزا کرد
در دستِ مَنِِ خاک نشین نیست نثاریمشتاق تو اول دل و جان روی نما کرد
مدهوشم و از سختی هجران به خروشمزین سنگ ستم، شیشه ندانم چه صدا کرد؟
گر جسم مرا چرخ زکوی تو جدا ساختجان را نتواند ز ولای تو جدا کرد
تقدیر چو بسرشت گِل دیر و حرم رادرگاه تو را کعبهٔ صدق عرفا کرد
از هر دو جهان فارغم و رو به تو دارمجذب تو دل یک جهتم قبله نما کرد
کوی توکشد ازکف من دامن دل رابا من خس و خارش اثر مهر گیا کرد
از جا نرود خاطرش از هول قیامتآسوده کسی کو به سر کوی تو جا کرد
خورشید فلک را نه طلوع و نه غروب استاز دور، زمین بوس تو هر صبح و مسا کرد
از حال حزین آگهی و جان اسیرشدانی چه جفاها که به وی جسم فنا کرد
یک بار هم آوارهٔ خود را به درت خواندرحسرت کوی تو چها دید و چها کرد؟
آن روز که کردند رخ ذره به خورشیداقبال، مرا هم ز غلامان شما کرد
یا شاه غریبان، مددی کن که توانمیک سجدهٔ شکرانه به کوی تو ادا کرد
معذورم اگر نیست شکیبم به جداییموسی به چنان قرب، تمنّای لقا کرد
از مطلب دیگر، ادبم بسته زبان استدلتنگیم از وسعت آمال، حیا کرد
دانی که هر آن عقده که در زلف بتان بودعشق آمد و در کار پریشانی ما کرد
کو قوت کاهی که رٍَِهِ شکوه سپارم؟کوهِ غم دل گونهٔ من کاهربا کرد
چون بر ورق دهر نی نکته سرایانرسم است که انجام سخن را به دعا کرد
من خود چه دعا گویمت از صدق؟ که یزدانبر قامت جاه تو طرازی ز بقا کرد