گنج

شمارهٔ ۲۹ - در مدح امیر مؤمنان علیه السلام

دل فلک معنوی است، عقل رصددان اوداغ محبت بود اختر تابان او
ابجد عشق و ولاست حکمت اشراقیانوالی یونان بود طفل دبستان او
ناقهٔ لیلی تن است نالهٔ زارش جرسنایب مجنون دل است، سینه بیابان او
منت و احسان دل بر سر و چشمم خوش استدیده توانگروش است ازگهرِ کانِ او
ملک سلیمان دل، سخرهٔ اندیشه نیستمی نرسد دیو را، خاتم فرمان او
عشق عیارم گرفت پلهٔ قدرم گرانخازن خسرو مرا، سخته به میزان او
برق بلا بارش است، ابر بهاران عشقدانهٔ ما سوخته ست از نم احسان او
باختن دین و دل فایدهٔ عاشق استسود دو عالم برد، صاحب خسران او
جذبهٔ دیوانگی، گشته کمند افکنمدل به تپیدن دهد باد بیابان او
تافته بر محملم، پرتو صحرای عشقبرده شکیب از دلم، چشم غزالان او
عشق نیارد نهفت، هیچ دلی در ضمیرپرده نگیرد به خود شعله ی عریان او
باد خزان را گذر، در چمن عشق نیستبوی وفا می دمد از گل و ریحان او
پرده شناسان عشق ز انجمنم رفته انددل چه سخن سر کند، کیست زبان دان او؟
تا گل داغم دهد شقهٔ دامان به دستبلبل رامشگرم، غرّه به دستان او
دیده گشا و ببین، خلد برین است دلیاد سهی قامتان، سرو خیابان او
آنکه ز شادی برید، جان غم اندوز منهیچ مبیناد غم، خاطر شادان او
با لب او بسته ام، بیعت ایمان دلاز جگرم کم مباد، شور نمکدان او
رابطه با یکدگر، بسته چو شیر و شکردیدهٔ گریان من، پستهٔ خندان او
سخت به هم درخورند، دیده ی بد دور بادعجز فراوان من، ناز فراوان او
لاله ستان وفاست سینهٔ پر داغ مننور دل و دیده است، گوی گریبان او
عشوه بود چیره دست، غمزه بود صاف شستبی خبر از دل گذشت، ناوک مژگان او
مرهم راحت ندید، داغ دل باد دستهیچ خبر نیستش، از پَرِ ِ پیکان او
تا غم دوری شناخت تاب و توان، زهره خستگردهٔ شیران گداخت، از تب هجران او
کرد به آشفتگی در شب هستی سمرخاطر جمع مرا، زلف پریشان او
معجزه ی حسن اوست، آشتی کفر و دینهندوی خالش ببین، لعل مسلمان او
طره نه تنها مرا دام بلای دل استهست چو من عالمی، بی سر و سامان او
شهرهٔ شهر است کو، خاطر سوداییمداده به رسواییم، غمزه ی پنهان او
فصل بهار خط است، خاطر دیوانه خوشمایه آشفتگی ست، سنبل افشان او
بوسه به خرمن برم، زان لب شیرین سخنمرغ شکرخواره ام، در شکرستان او
ای بت پیمان گسل، با غم دل چون کنم؟بخیه نگیرد به خود، چاک گریبان او
با تو ندارد اثر شیون و غم، ورنه دلسینه خراشیدنی بود در افغان او
انجمن خویش کرد، عشق تو تا سینه راشد دل آتش جگر، مجمره گردان او
از رخ زاهد نیم در دو جهان شرمسارهر دو حجاب رهند، کفر من، ایمان او
قبلهٔ اسلامیان دیر مغان من استدل به نیاز تمام، گبرِ صنم خوان او
کشور آسودگی، وادی آزادگی ستپنجهٔ دستان برد، دست ضعیفان او
امّت مشرب بود با همه مذهب یکیاز همه مذهب جداست، پاکی دامان او
دهر به کام ار شود، قابل اقبال نیستبه که ننازد کسی، هرزه به دوران او
گر نفرازد قَدَر، فرق جهان سرورانهم ز قضا بشکند، قدر قَدَر خوان او
زود به یغما رود، خلعت خضرای خاکدر پی نیسان بود، خشکی آبان او
چرخ سیه کاسه است، لب به ندامت مگزاز دل خود می خورد مائده مهمان او
چون به سرای تن است، روشنی این زمینشمع بصیرت بسی است، شمسهٔ ایوان او
نامه ی قارون بخوان، قدر قناعت بدانمشت زری بیش نیست، مایهٔ طغیان او
نفس فرومایه را، سیم نسازد غنیزر ننماید بدل، عنصر و ارکان او
بار خریت نکرد،کم ز سر و دوش خرزینت افسار زر، رونق پالان او
سست پی و بی وفاست، تکیه به دولت مکنگر به فلک سر کشد، رفعت و بنیان او
دایه ی بی مهر دهر، تربیت آموز نیستزهر هلاهل چکد، از سر پستان او
مهر زلیخای دهر، کینه دیرینه استیوسف ما پیر شد مفت به زندان او
بزم محبّت کجا، ساز شکایت کجا؟سمع رضا بشنود، پردهٔ الحان او
وقت سماع دل است، پرده به هنجار زنتار نفس برمکش، زخمه به دستان او
هیچ نوا خوشتر از مدح شهنشاه نیستهوش به طوفان دهد، لجهٔ احسان او
رهبر فقر و فنا پیشرو اولیاجان و دل اتقیا بندهٔ فرمان او
حیدر عالی نصب، صفدرِ غالب لقبملک گشای عرب، حملهٔ میدان او
راهنمای یقین داغ کش کفر و کینناصیه آرای دین، غرّهٔ ایمان او
دل به تمنّا دهد رشح کفش خضر راجان به مسیحا دهد لعل سخندان او
منزلتش انَّماست، منقبتش هل اَتیٰ ستهرچه حدیث ثناست، آمده در شان او
مالش شیران دهد، پنجه خصم افکنشآفت شریان بود، خنجر برّان او
خیره سران داشتند، سجدهٔ حق عار و شدسجده گهِ گردنان تیغ سرافشان او
چون دل اهل وفا، چرخ مقرنس نماگوی سراسیمه ای ست در خم چوگان او
دیدهٔ بینا کند، دودهٔ کلکش سوادنور به سینا دهد شمع شبستان او
خندهٔ دندان نماست از لب شیرین زبانزهره شکاف بقاست، بخیهٔ خفتان او
صاعقهٔ دشمن است بادتکش درنوردسیل جبال افکن است، قطرهٔ یکران او
خاره سمی مشک دم، پیل تنی شیردلچشم غزال چگل، والِه جولان وا
پی سپر و چیره دست لاله رخ و غم گسلنامیه سازد خجل، یال گل افشان او
جنبش او عاریت، موجه به عمّان دهدتاب رگ جان دهد، طرهٔ پیچان او
کوه فرازنده ای ست پیکر زیبنده اشابر خرامنده ای ست جسم خرامان او
اوست محیط شگرف، فوج یلان خار و خسعرصه تهی می کند، لطمهٔ طوفان او
غارت ترکانه زد، جلوهٔ شوخش به دلغمزه بزرگانه زد، تکیه به مژگان او
جستن او گرم تر با نگه از دیده هارفتن او نرمتر با عرق از ران او
داد به یغمای عشق عقل و شکیب مراهوش ادا فهم او، چشم زبان دان او
دامن گلزارها بزم پریزادیشقلهٔ کهسارها تخت سلیمان او
آیت نور است هان غرّهٔ نورانیشآتش طور است هان طلعت رخشان او
لیلی خیل عرب، محو دل افتاده اششاهد ملک عجم ز آبله پایان او
گشته تن لاله داغ از تن چون آذرشکرده دل نافه خون، موی چو قطران او
گلشن زیباییش از خس و خار است پاکداغ سرینش بود لالهٔ نعمان او
رنگ تن لعلیش رونق یاقوت بردلعل ز قیمت فکند، کان بدخشان او
ساخته باد صبا گرد رَهَش را عبیرریخته چون نقش پا، عشوه به میدان او
فیض رسان سرو را، عاشق زاریت هستقابل تعمیر نیست خاطر ویران او
لب به شفاعت گری گر بگشایی سزددر خور احسان توست جرم به سامان او
مدح تو تا گشته است عقده گشای دلمصفحه به دامن برد زادهٔ عمّان او
ورد ملائک بود نامهٔ اعمال منتا شده از صدق دل مدح تو عنوان او