گنج

شمارهٔ ۲۸ - در منقبت حضرت امیر مومنان علیه السلام و آرزوی نجف اشرف

می رسدم از سخن رایت جم داشتنمشرق و مغرب زمین، زیر قلم داشتن
لایق شان من است، مژده به انصاف دهنوبت شاهی زدن، خامه علم داشتن
لفظ و معانی بود، زیر رکابم رواناین بود اندر جهان، خیل و حشم داشتن
پیشهٔ فکر من است، غوطه به دریا زدنشیوهٔ کلک من است، معجزِِ دَم داشتن
از نفس عنبرین، وز خط سنبل رقمدامن هر صفحه را، باغ ارم داشتن
دست خوش مو سوی، حربهٔ دریا شکافسرخط خصم قوی، رو به عدم داشتن
از هنر مانوی، غازه به ارژنگ دِهبر اثر عیسوی، معجز دم داشتن
لیلی معنیِّ بکر، لفظ سیه خانه اشخامهٔ مجنون صفت، طوف خِیم داشتن
کلک مرا می رسد، در ره رامشگرینغمه به قانون زدن، ساز نِغم داشتن
باج به کلکم دهد، خطهٔ دانشوریتاج به فرقم نهد، فوج حکم داشتن
رسم بیان من است، دل به نمک پروریکار زبان من است تیغ دو دم داشتن
از سخن آراستن، مجلس دانشوریجام مصفّا زدن، مجلس جم داشتن
بر فلک سروری، می رسد، انصاف دهیک تنه خورشید من، چتر و علم داشتن
شد سخنم کیمیا، چاره نباشد مرااز دل گرم و نفس، آتش و دم داشتن
جاهل و دانا برد، از سخنم لذتینُزل فقیر و غنی، خوان نِعم داشتن
عزت مردانه را ، عادت خود کرده استنغمهٔ شادی زدن، پردهٔ غم داشتن
جرعهٔ خون جگر، خوردن و در ساختنچهرهٔ کاهی ز غم، رشک بَقَم داشتن
همتم افسانه کرد، قاعدهٔ حاتمیکیسه و دست تهی، بذل و کرم داشتن
مردمک دیده ام، خشک نماند ز دلعادت دهقان بود، دانه به نم داشتن
ساحل آرام را، ناصیه سایت ...ذوق دل انگیختن، موجهٔ یم داشتن
رهبر منزل شود، وحشت ازین خاکدانراست به جنّت برد، جادهٔ رَم داشتن
کام وگلوی تو تر، شیر توکّل نکردکار تو از کودکی، خوردن و غم داشتن
حرص و طمع را شود بنده، که کنّاسی استخالی و پر ساختن، فکر شکم داشتن
هیچ ندانسته ای، فایدهٔ فربهیداده ای از ابلهی تن به ورم داشتن
یافته ای از خری، لذت تن پروریفرض وجود تو شد، پاس عدم داشتن
چند دواند تو را مغز طمع پرورت؟زحمت موران دهد، قوت سم داشتن!؟
نفس چه می پروری؟ فکر دل زار کنراست نیاید به هم، گرگ و غنم داشتن
شهد و سم آمیختی، صاف ورع ریختیبیهده معجون مکن، مدحت و ذم داشتن
گوش سخن ناشنو، صرفهٔ کارت نبودچیست بگو حاصلت، جذر اَصَم داشتن؟
مزرع دنیا و دین، سوختی از ابلهیتخم ستم کاشتن، ذوق نعم داشتن؟
سکهٔ قارون زند، چین به رخ انداختنروح به سوهان دهد، چهره دژم داشتن
مالک دینار شو، حسرت درهم شکنلکه پیسی بود، داغ درم داشتن
با مژهٔ اشکبار،کف به سخاوت برآرابر و گهر ریختن، دست و کرم داشتن
فخر تو از خاندان، لاف تو از استخوانهیچکس آدم نشد، از اب و عم داشتن
کاسهٔ دریوزه گر، چشم لئیمان بودگریه ز هرخاروخس، سودوسلم داشتن
مائدهٔ قسمت است، شهد و شرنگ جهانکفر طریق رضا، لا و نعم داشتن
در نظر من بود، دولت دنیا و دینرایت توفیق را، پیش قدم داشتن
آرزوی خاطر است، طوف حریم نجفبوسه به خاکش زدن، کار اهم داشتن
از شرف دولت است، سجدهٔ آن آستانفخر عرب یافتن، عز عجم داشتن
بر در خدّام او، رفتن و بستن کمروز قدم بندگی، رشک به هم داشتن
از اثر سطوتِ، خار بیابان اودل به تن ناتوان، شیر اجم داشتن
حلقهٔ درگاه حق، در نظر عارفانبر در تعظیم اوست، قامت خم داشتن
نقش پی زایرش، زیب جبین شرفخاک ره عابرش، فخر قسم داشتن
فایدهٔ خدمتش، منزلتِ جاودانلازمهٔ فرقتش، رنج و الم داشتن
ای شه مردان تویی، حامی و فریادرسپیش تو می نالم از قسمت کم داشتن
دوری درگاه توست، از کمی قسمتمسوخته جان و دلم، داغ ستم داشتن
خسته مرا هجرت ازکعبه آن آستانکشته مرا حسرت از فوت نعم داشتن
بسته ره بازگشت چرخ به کویت مراباید ازین رهگذر، حسرت و غم داشتن
دهر به کامم نشد، چاره و تدبیر چیست؟کار نسازد تمام، سعی اتم داشتن
ساقی کوثر تویی، تشنه لب فیض، منغیر تو نتوان زکس، چشم کرم داشتن
بستن دل جز به تو، هست به چشم خردکعبه فرامش شدن، رو به صنم داشتن
کفر طریقت بود، در نظر راست بینجای صمد در نگین، نقش صنم داشتن
حجت کوری بود، نزد شناسندگانلعل و خزف ریزه را، همسر هم داشتن
گوش نشاید شنود، غیر ثنای تو راگرچه نشاید چو گل، عیب صمم داشتن
از تو بلندی گرفت، مرتبهٔ سروریبندگیت را سزد، فخر امم داشتن
دامن دل می کشد، شوق ثنا خوانیتبایدم این غازه را، زیب رقم داشتن
بویی از اخلاص من، در همه جا می دهدکلک ثناسنج را، غالیه دم داشتن
از خطر مدعی، داشته در ایمنیدشت خیال مرا، صید حرم داشتن
از دم صدق و صفا، سینهٔ پاک مرامی رسد اندر جهان، صبح دو دم داشتن
خامه چه سان افکند ، دست ثناگر که هستفرض به ما و قلم، حرمت هم داشتن؟
بندهٔ دیرینه ام، تشنهٔ احسان تواز تو قبول دعا، از مژه نم داشتن
پیر غلام توام، شأن خداوندی استگوشهٔ چشم کرم، سوی خدم داشتن
خیز و برآور حزین، رخت ازین خاکدانچند درین فتنه گه، قلب و قدم داشتن؟
هیچ نیاید چرا، عادت ازین بی بقا؟خوار شدن از خسان، ملک قدم داشتن
موجهٔ دریا زند، تلخی کامت حزیناز قدحت دور باد شربت سم داشتن
ای نفس سوخته، صبح شبابت چه شدتا به کجا می توان، پاس حرم داشتن؟
تنگی میدان شود، قیدکمیت قلمکرد سخن مختصر، قافیه کم داشتن