شمارهٔ ۱۸ - تجدید مطلع
آلودهای به خون من جان نثار دستکارم تمام تا نکنی بر مدار دست
باید نوازشی دل بی طاقت مراگاهی بکش به سلسلهٔ تابدار دست
در شهر شهره ام به تن خسته چون هلالگیرد مرا مگر مدد شهریار دست
شیر خدا علیّ ولی کز حمایتشدزدد به خویش، حادثهٔ روزگار دست
گر جویبار عاطفتش موج زن شودهرگز به پنبه زار نیابد شرار دست
شیرازهٔ ولایش اگر در میان نبودبا هم ندادی این نه و هفت و چهار دست
یک نقش پاست در قدمش، نازد از چه رو؟عزمش پی گشودن این نه حصار دست
خورشید بر دمد ز بُن ناخنِ هلالگیرد اگر به پیش کَفَش ز افتقار دست
بخشد اگر عنایت او خلعت بقاهرگز نمی شود به گریبان دچار دست
گر ناورد به ذیل تولّایش اعتصامدرکارگاه صنع نیاید به کار دست
صیت ورع دهد چو به عالم مهابتشخشکد چو شانه در شکن زلف یار دست
گردد چو موج زن کف دریا عطای اوبر سر زند ز پنجهٔ مرجان، بحار دست
گر دست قدرتش ننهد پای در میانترکیب را به هم ندهد پود و تار دست
مدحش اگر نه چهره طراز سخن شودمعنی کشد ز خامه ی صورت نگار دست
شد یار، دست و بازوی خیبرگشای اوروزی که جمله را شده بودی ز کار دست
ای مدّعی بگو، ز حریفان دگر کِه بودتا بر زند به معرکهٔ گیر و دار دست؟
بی حاصلی که از کرمش فیض یاب نیستچون بید، شسته نخل حیاتش ز بار دست
نرگس ز جام مهرش اگر رشحه ای کشدمالد به چشم خویش ز خواب و خمار دست
شاها منم که برده به نیروی مدحتتگلبانگ خوشنوایی من از هزار دست
خون دل است، ز آتش غم پختگی گرفتنظمم،که برده است ز مشک تار دست
بر فرقِ فَرقَدان نهم از اقتدار پایتا بسته ام به درگه تو بنده وار دست
در موکبم پیاده رود روح بوفراسشد بر کمیت خامه مرا تا سوار دست
مانی کجاست این من و این کلک و این مصاف؟یازیده است خامهٔ صنعت نگار دست
آنجا که فکرتم شکند گوشه نقابحورا نهد ز خجلت من بر عذار دست
در بحر این قصیده بسی غوطه زد کمالامّا ندادش این گهر شاهوار دست
سلمان بسی به چشمهٔ فکرت فشرد پایامّا نیافت بر سخن آبدار دست
داو نخست زد قلمم در سخن، دوششبردم درین قمار ز یاران سه چار دست
کمتر نگار کلک مرا پای مزد نیستصد بار بوسه گر دهدم روزگار دست
آید سبک، به کفهٔ میزان قدرتشکلکم زند چو برکمرکوهسار دست
رنجیده است خامه کنون از دم حسوداز یک نسیم، رعشه دهد بر چنار دست
تا کی خورم به سر، چو قلم، تیغ حادثاتباید کشید ازین هنر پایدار دست
با تیغ مصرعم، چه کند طعن مدعی؟غافل که می دهد به دم ذوالفقار دست
مدحش کجا وکوتهی پایه ات حزیندر زن به ذیل عاطفت اختصار دست
با صد جهان امیدگشوده ست از نیازهر مصرعم ز قافیه، بر کردگار دست
طالع ضعیف اگر بود، امّید من قویستخالی نمی زنم من امّیدوار دست
دست حمایت تو شها بر جهان رساستکوته نسازی از سر این خاکسار دست