شمارهٔ ۱۷ - در مدح حضرت امیر مومنان علیه السلام
شد جان و هوش و صبر و خرد را ز کار دستمشکل دهد دگر به هم این هر چهار دست
دست ای سبو مکش ز حریفان درین خمارتا عهد کهنه تازه نمایم بیار دست
دادم ز دست حلقهٔ درگاه کعبه رااما نمی کشم ز خم زلف یار دست
پهلو به بستری ننهم دور از آن میانیکشب که با غمی نکنم در کنار دست
گیرم به کف چگونه حریفان پیاله را؟زین سان که رعشه دار بود از خمار دست
دست ار نمی نهی به دلم حق به دست توستکاین دل در آتش است و تو را در نگار دست
مشنو مپرس قصّهٔ این تاب و تب مرااز دور هم ز آتش من دور دار دست
نوبت به دست بی سر و پایان نمی رسدیک طرف دامن است تو را و هزار دست
شمشاد من ببالکه صدبار برده استدستِ نگار بسته ات از نوبهار دست
دست زیار رفتهٔ ما راگناه چیست؟چون بهله کرده برکمرت استوار دست
نتوان شکست بیعتِ یار قدیم راچون درکشد ز دست سبو، میگسار دست؟
ساقی به عشق یار که در دِه پیاله ایمطرب ترانه سرکن و در زن به تار دست
افسرده ام، بخوان غزل عاشقانه ایتا با حریف شوق کنم در کنار دست
از بس نهفته گرد غمم، گر نفس کشمخورشید پیش دیده نهد از غبار دست