شمارهٔ ۱۴ - در مدح امیر مومنان حضرت علی بن ابیطالب
در زیر لب آوازه شکستیم فغان راگوشی بنما تا بگشاییم زبان را
شد سامعه ها چشمهٔ سیماب، گشایددیگر صدف ما به چه امّید دهان را؟
افتاده ز جمع آوری، آشفته حواسمشیرازه فروریخته اوراق خزان را
چون صبح اگر سینه، دم سرد گشایدخاکی به دهان ریز ملامت نگران را
دور عجبی گردش این دایره داردوقت است که گردون بگذارد دوران را
اکنون اثر تربیت دهر بر آن استتا صورت خرمهره دهد نطفه ى کان را
زین گاو و خرانی که درین مرتع خارندحیرت سبل نور نظر شد دبران را
برخاسته زین شور زمین، چند بخارییک سر به کف غول هوا داده عنان را
خجلت دِهِ طبع دژم از صورت شخصیبدنام کن از نسبت نوعی، حیوان را
این تیره نهادان که درین دایره هستندجا تنگ نمودند میان را و کران را
کردند ز تجدید رسوم این رمه ى شومعزل از عمل خود خرد قاعده دان را
سیمرغ خود و قوّت پرواز مگس نیستبال و پر این هیچ کسان همه دان را
بردند ز ما مفت و به ما باز فروشندبیعانه ى این شرم توان داد جهان را
یاد است مرا این سخن از تجربه کارانرخساره شجاعت نسبی حیز جبان را؟!
افسرده دلی بر خرد پیر چه آرد؟اوضاع جهان پیر کند طبع جوان را
پیر خردم گفت ازین کار بکش دستسرمایه به دامان نتوان کرد زیان را
این گلخنیان گرسنه از مایه ى جهلنداز نکهت گل باز ندانند دخان را
دیو امّت دعوى ست، سلیمان نبی کو؟بنگر به کیان داده فلک جای کیان را
در جیب خریدار بها گرد کسادی ستسودت بود آنگه که کنی تخته دکان را
با لخت جگر رخنه ى منقار فروبنددود نفس داغ، گرفته ست جهان را
ناخن به خراش دل خوددارکه عار استدم لابهء روبه صفتان، شیر ژیان را
خونابه مریز این همه، آن به که به خشکیبندد رگ تاکِ قلمت رَه، سیلان را
بر طاق بلندی قلم از دست فکندمبازوی که تا می کشد این سخت کمان را؟
من دست به دل داده به پیمان خموشیعشق آمد و از سینه به لب ریخت فغان را
کای صبح نفس روزنه ى فیض نبندیز آهنگ سگان ره نگذارد سیران را
گو اشرف خر، جمع کند مظلمهٔ خلقانصاف مبدّل نکند سیرت وشان را
گر خربطی آواز دهد، وقت مشوراناز نغمهٔ چغزان چه زیان آب روان را
بر خود ستمی کرده، نه بر نکهت عنبرگنده بغلی، گر شکند غالیه دان را
در کشور معنی تویی امروز سکندراز صورت زشتان چه غم آیینه گران را؟
بر علم چه نقصان اگر از جهل بلافنداین مشت عوان زاده که عارند جهان را؟
خر عرعر و کبک از لب پرخنده زند دماز قهقهه فرق است فراوان غثیان را
تا حقد و حسد هست، پریشان سخنی هستهنجار نفس راست نباشد خفقان را
رنجور حسد چاره ای از خبث نداردبیمار نهفتن نتواند هذیان را
نبود عجبی از سگ دیوانه گزیدنعقرب به سر نیش گشاید رگ جان را
معذور بود جاهل دیوانه، که باشداوهام خیالات بسی خواب گران را
بگذار به هم بادیه و بادیه گرداندر کعبه دل یافته ای امن و امان را
طوطی به شکر می تند و زاغ به جیفهگرگ است پی کاری و کاری ست شبان را
بلبل به گلستان برد آغوش گشادهدر بیشهٔ خود، نیک جعل بسته میان را
خر، گرم نهیق است به ارشاد طبیعتبیچاره چه سازد که نیاموخت زبان را؟
در صیدگه، ارزان گوزنان شکر و شیرمه نور خورد، مور برد ذرهٔ خوان را
از قسمت فیّاض ازل تعبیه داردمعنی به لسان نی کلکت بلسان را
یا از اثر مدح شهنشاه عطابخشکردهست لبت، طبلهٔ پرنوش، دهان را
آن شاه که در صید معانی ثنایشچنگال به جایی نرسد ببر بیان را
سالار هدی، عروهٔ وثقای الهیاورنگ نشین، مملکت عزت و شان را
یعسوب جهان حیدر کرّار که نامشدر کام، به شیرینی جان کرده زبان را
جست از صف کین، لمعه ی خورشید ثنایشزد در بدن ابر، رگ برق دمان را
سرپنجه ی شیران عجم، مور بتابدرحمش به ضعیفان چو دهد تاب وتوان را
منعش چو دهد حادثه را تاب عتابیبر گوشه نهد ابلق دوران جولان را
خلقش چو کند تربیت طبع رذایلرونق، ملخ حرص دهد مزرع جان را
بر کوه کند سایه اگر ابر حسامشاز ژاله ستاند دیت لاله ستان را
بردارد اگر باد کفش دست تسلیگیرد دل دریا، تب و تاب عطشان را
شرع کهن ناطقه را نسخ نمایدجایی که گشاید لب اعجاز بیان را
گر خاک درش سرمه کند دیدهء اعمیخواند به شب از لوح قضا راز نهان را
بیجاده اگر همّت آن حوصله یابدبی وزن تر از سرمه، کشد کوه گران را
بی نشئهٔ فیض نظر خاک ره اوتعمیر نکردند خرابات مغان را
خاکستر آن شمع که در روضهء او سوختشد غالیه سا، طرّهٔ خیرات حسان را
ریزد پر جبریل به جولانگه مدحشهان، ای نفس گرم نگهدار عنان را
شاها تویی آن بنده نوازی که غلامتغیر از تو ندانسته، نه بهمان نه فلان را
در پیش من از دولت و اقبال تو گیتیخاکی ست که در کاسه کنم قیصر و خان را
تا داشته ای بر سر من دست حمایتبر تارک خورشید زنم چتر کیان را
مه کاسهٔ دریوزه اگر پیش تو داردمهتاب شود مرهم ناسور، کتان را
گر خلق تو جانی به تن نامیه بخشدبیرون کند از باغ جهان، رسم خزان را
بیچاره نصیری چه کند، مرد یقین کیست؟پی گم شده در راه ولای تو گمان را
آوازهٔ بازوی عدو گیر تو از بیمناخن کند از پنجه برون، شیر ژیان را
روزی که به ناورد هژبران قوی چنگپرواز دهد دست تو شاهین کمان را
گیسوی ظفر تاب دهد طرهٔ پرچمسرخاب عدو غازه کشد، مهچهٔ آن را
شمشیر نباید خم ابروی پر از چینخنجر بجهاند مژهٔ آفت جان را
با زخمه برد گوش به تن چرم گوزنانحلقوم درد نای پرآوازه دهان را
از هم گسلد خام رگ اندر تن گرداندر هم شکند گرز گران بُرز یلان را
فتح آید و مستانه دهد بوسه رکابتچرخ آید و قربان شود آن دست و عنان را
شاها منم آن بندهٔ دیرینه که ناممچون شهرت خورشید گرفته ست جهان را
امروز دو قرن است کزین خامه عطارددریوزه کند فیض و برد نفع قران را
در شش جهت این کوس که اقبال هنر کوفتآوازهٔ بیهوده فروشد ملکان را
در معرکه ها، بحر یسار است، یمینمبی آب کند خامهٔ من تیغ یمان را
گردد لب جادو نفسان زخمی دندانگیرم چو به کف خامهٔ اعجاز نشان را
از دولت مدحت همه سود است زیانمنتواند ادا کرد دلم شکر زیان را
چون صوفی شوریده درون در طرب آردگلبانگ صریر قلمم سرو نوان را
هر جا که برآید دم جان پرور کلکمدر طبله کند آن نفس مشک فشان را
در شقّ انامل چو بجنبد قلم منکور از رگ خارا بشمارد ضربان را
در تیره شب هند شود راه نفس گمبا آن که لبم شعله فروز است، فغان را
در سرمهٔ این خاک سیه، خفته خروشموین زمزمه شورانده زمین را و زمان را
سرچشمهٔ حیوان کلامم به سیاهی ستوین آب روان بخش گرفته ست جهان را
از طنطنهٔ باد بهار نفس منچون غنچه کنون قافیه تنگ است خزان را
مجنون تو روزی که به صحرای نجف بوددل سجده بر از ذوق مکین، را و مکان را
بر تارک عزّت گل تجرید شکفتمنشناخته پای شرفم خار هوان را
آتش به نهاد فلک افتاد ز رشکمدر قبضهٔ آوارگیم داد عنان را
خصمانه حسد برد برآن ناز و تنعّمبازوی قضا تیر به زِه داشت کمان را
القصّه، درین بتکده افتاده ام امروزمالیده به رخسار چو صندل یرقان را
بر دوش دل عاجز بی تاب و تحمّلبربسته ز بار غم خود کوه گران را
خواهم که به کوی تو رسد باز غبارمپیرانه سر، آغوش گشا بخت جوان را
دور از تو بسی تلخی ایّام چشیدمدانی تو که یارای بیان نیست زبان را
از رفعت شانم، هدف تیر حوادثگردن کشی از پای درآورد نشان را
شرم عدم ناطقه و شعلهٔ شوقتریزد عرق از ناصیه، حسّان زمان را
لیکن چه کنم، چون نبود صبر و قناعتدر مدح و ثنایت دل شوریده بیان را؟
مشتاب حزین این همه گستاخ، عنان کشمیدان غمت هیچ ندانسته کران را
دستی به دل تنگ نه ای شور قیامتاز خامه شدی چهره گشا باغ جنان را
هر حادثه بگذشته و بگذشته حساب استپایندگی این است جهان گذران را
چندان که درین کارگه انواع موالیداز عالم ارواح پذیرد سریان را
تا ماه برد مایهٔ اشراق ز خورشیدتا مهر دهد نور سریر سرطان را
در پیکر والاگهران نور فزایداز فیض تولّای تو آیینهٔ جان را