شمارهٔ ۱۳ - و نیز در مدح آن بزرگوار (ع)
یک پرده نشید است صلا گوش اصم راناقوس صنم خانه و لبیک حرم را
از بتکده تا کعبه رهی نیست، برهمنسدِّ ره خود ساخته ای سنگ صنم را
در عشق، بتی را دل و دین باخته بودیمروزی که گشودند در دیر و حرم را
صیّاد به گیرایی چشم تو ندیدیماز یاد غزالان برد آهوی تو، رم را
غلتانده به خونم خم ابروی عتابتتا چند به زهر آب دهی تیغ دو دم را؟
دل با دوجهان غم نکند جرات آهیکآشفته مبادا کند آن زلف بخم را
در کشور خوبی به از آیین وفا نیستبی رحم چرا آخته ای تیغ ستم را؟
تا قصهٔ عشق تو درآمد به نوشتنبی چاک ندیدیم گریبان قلم را
ای عشق نداری سر انصاف وگرنهدل می کشد اندازهٔ خود بار الم را
ازکوه کنی تیشهٔ فرهاد فرو ماندداری به خراش دل ما ناخن غم را
با قدّ دوتا، چون مَهِ نو زادم و رفتمنگذاشت غمت، راست کنم قامت خم را
در ساغر ما هر چه کَفَت ریخت کشیدیمنه شهد شناسیم به ذوق تو نه سم را
دریا ز چه رو قطره زند با نم اشکم؟داده ست به طوفان مژه ام شورش یم را
افسرده، حزین می گذرد نغمه شوقتنقشی نمکین تر بزن این تازه رقم را
شرح غم عشق است، به خاموشی ادا کناین قصه دراز است، نگهدار قلم را
در قصر فلک بانگ ستایش گری افکنسلطان عرب، شاه عجم، فخر امم را
نور ازلی نفس نبی شاه جهان بخشکٙز فیضِ کَفَش زنده بود، نام کرم را
مقصود قضا، شیر خدا، قاضی فرداکاول رقم آمد سبقش لوح و قلم را
فراش جلالش چوکند پرده گشاییبر تارک گردون، زند اوتاد خیم را
جایی که سخن کش طلبد، لعل مسیحشاز سامعهٔ جذر برد عیب صمم را
گر دوستیش قاید اقبال نگرددرضوان نگشاید درگلزار ارم را
من کیستم و در چه شمار است نیازم؟ای سجده به خاک درت اقطاب امم را
مانند صدفها کف امّید گشادهستدربوزهٔ خاک رهت ارباب همم را
ز اوّل قدم خویش که بر فرق نهادیسودی به فلک کنگرهٔ بیت حرم را
با جسم نبی جزتوکه داری شرف سربر دوش پیمبر که نهاده ست قدم را؟
کونین پشیزی نشمارد کف جودتدر دیده گدای تو نیارد کی و جم را
از خلق تو دارد مگر ارشاد، بهاراننشمرده کند در گره غنچه، درم را
هرکس که نبرده است ز گلزار تو بوییاز نکهتِ خُلدش نرسد غالیه، شم را
شاهان همه از رشک غلامیِّ تو داغندنام تو خراشیده جگر، خاتم جم را
یاد تو هر آن دل که در آرد به تلاطماول شکند کشتی طوفانی غم را
زد فاش به نام تو قضا نوبت شاهیزد جاه تو بر کنگرهٔ عرش علم را
شاها کرمت نیست عجب گر بنوازدقلب چو من زار نکوهیده شیم را
از قلب وجودم که به اکسیر تو شاد استپرداخته نقاد قضا، سلک خدم را
آواره ام از خاک درت ساخته عمری ستآوخ چه توان کرد ببین بخت دژم را؟
سرگشته در اقطار جهان قطره زنانمجز کوی تو دل خوش نکند باغ ارم را
خوناب شکایت ورق خاک بشویدبگشاید اگر زخم دلم پیش تو دم را
از طالع واژون چه بگویم که ندانی؟ای علم تو شامل، چه وجود و چه عدم را
دربای عطایی تو و من غرق تمنااز جود تو راضی نشوم قسمت کم را
خواهم که کنی نام، گدای در خویشمدر راه تو درباخت هام خیل و حشم را
یکبار دگر آرزوی طوف تو دارممگذار که در خاک برم قصد اهم را
عالم نکند جلوه به مرآت ضمیرمدر کعبه کسی جا ندهد نقش صنم را
دنیا نه مقامی ست که چینند بساطیزالی ست که پیچیده به هم مسند جم را
در جنب جلالت نهلد شرم قصوریتا خامه دهد جلوه، قوانین حکم را
کام دگرم هست که در حشر برآریبر تارک من جای دهی ظل علم را