گنج

شمارهٔ ۱۱ - تجدید مطلع

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ا۲۵ بیت
ای نور دیده را به غبار تو التجاخاک درت به کعبهٔ دلها دهد صفا
چشم من است و دست تو یا معدن الکرمدست من است و دامنت، ای مظهر السّخا
زین پیش اگر چه از مدد طالع بلندبودم بر آستانه ات از صدق جبهه سا
توفیق شد رفیق که چندی به کام دلسودم جبین به خاک تو یا سید الورا
روی فلک سیاه که از بی مروتیافکنده دورم از درت ای کعبه صفا
دوری به یک طرف که به خاک سیاه هندانداختهست تیرگی بخت من مرا
یوسف نیم، چرا به سیه چاه محنتم؟بختم به حبس هند چرا کرد مبتلا؟
هرگز ندیده است کسی کعبه در فرنگدر مرو، مروه کی شده و در حبش، صفا؟
آیینهٔ سپهر به خاکسترم نشانداین تیره جا وگرنه کجا و من ازکجا؟
تا کی کنم مقام درین خاک تیره دل؟تاکی کشم مذلت ازبن خلق بی حیا؟
عار است همنشینی شان روی یک زمینعیب است هم عنانی شان زبر یک سما
بار غم است بر دل و جان، ناز زشت روداغی بود به کیسه ی دل، مهر پردغا
باشد ز دیو غمزه، ز دد، عشوه جان گسلغنج و دلال غول بود طرفه خوش ادا
خون شد دلم ز کاوش این قوم پرگزندتنگ آمدم ز صحبت این خلق جان گزا
از بس گزیده ام ز رفیقان بدگهرگویاکه هست سایه مرا در پی اژدها
از بس کشیده ام ز دغاپیشگان خطروز بس که دیده ام ز دغل سیرتان خطا
دیگر نمی شود دل رم خورده رام منطبعم کند ز سایه خود وحشت اقتضا
می بینم آسمان و زمینی بسی عجبخلقی در آن میان همه در ظلمت عما
دل بی فروغ و سینه پر از جهل و دیده کورنه ز ابتدای کار خود آگه نه ز انتها
ماندم عجب ز کجروشیهای آسمانکردم صدا که فاعتبروا یا اولی النها
یاران حذر کنید ازین چرخ سفله دوستای دوستان کناره ازین دهر فتنه زا
ای عمر تا به کعبهٔ کویش رسیدنممن بنده ِی وفای تو،گر می کنی وفا
خاکم به سر که روضهٔ رضوان طلب کنمگر کام دل برآید از آن خاک دلگشا
آیینه دار دوست شود چشم جان منروشن کنم چو دیده از آن روح کیمیا
هر چند عرض شوق نهایت پذیر نیستدر حضرتت کنم به همین مطلع اکتفا