شمارهٔ ۳۶
ساکن کنعان مهجوری خلیلآن که چون یعقوب باشد ممتحن
وان که هست از تیشهٔ صبر و شکیبکوه اندوه و بلا را کوه کن
آنکه هرگز جز حدیث درد عشقبرنیاید از لب او یک سخن
چون غم و درد نهانش کرده بودفارغ از هر محفل و هر انجمن
داشت چون وحشی غزالان روز و شبوحشت از پیر و جوان و مرد و زن
کرد پیدا بهر خود غمخانهایآن گرفتار بلایا و محن
کرد معمور آن مصیبت خانه رابهر اندوه و ملال خویشتن
کرد چون تعمیرش و آن غمکدهگشت نو از گردش چرخ کهن
کلک هاتف از پی تاریخ آنزد رقم معمور شد بیت الحزن