غزل شمارهٔ ۵۷
شهر به شهر و کو به کو در طلبت شتافتمخانه به خانه در به در جستمت و نیافتم
آه که تار و پود آن رفت به باد عاشقیجامه تقویی که من در همه عمر بافتم
بر دل من ز بس که جا تنگ شد از جدائیتبی تو به دست خویشتن سینهٔ خود شکافتم
از تف آتش غمم صد ره اگر چه تافتیآینهسان به هیچ سو رو ز تو برنتافتم
یک ره از او نشد مرا کار دل حزین رواهاتف اگرچه عمرها در ره او شتافتم