گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۳ - مطلع دوم

وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه: ا۳۱ بیت
زهی مقصود اصلی از وجود آدم و حواغرض ذات همایون تو از دنیا و مافیها
طفیلت در وجود ارض و سماء عالی و سافلکتاب آفرینش را به نام نامیت طغرا
رخ از خواب عدم ناشسته بود آدم که فرق تومکلل شد به تاج لافتی و افسر لولا
شد از دستت قوی دین خدا آیین پیغمبرشکست از بازویت مقدار لات و عزت عزا
نگشتی گر طراز گلشن دین سر و بالایتندیدی تا ابد بالای لا پیرایه الا
در آن روز سلامت سوز کز خون یلان گرددچو روی لیلی و دامان مجنون لاله گون صحرا
کمان بر گوشه بر بندد گره چون ابروی لیلیعلم بگشاید از پرچم گره چون طرهٔ لیلا
ز آشوب زمین و ز گیر و دار پر دلان افتدبدانسان آسمان را لرزه بر تن رعشه بر اعضا
که پیچد بره را بر پای، حبل کفهٔ میزاندرافتد گاو را بر شاخ، بند ترکش جوزا
یکی با فتح همبازی یکی با مرگ هم بالینیکی را اژدها بر کف یکی در کام اژدرها
کنی چون عزم رزم خصم جبریل امین در دمکشد پیش رهت رخشی زمین پوی و فلک پیما
سرافیلت روان از راست میکالت دوان از چپملایک لافتی خوانان برندت تا صف هیجا
به دستی تیغ چون آب و به دستی رمح چون آتشبرانگیزی تکاور دلدل هامون نورد از جا
عیان در آتش تیغ تو ثعبان‌های برق افشاننهان در آب شمشیر تو دریاهای طوفان‌زا
اگر حلم خداوندی نیاویزد به بازویتچو یازی دست سوی تیغ و تازی بر صف اعدا
ز برق ذوالفقارت خرمن هستی چنان سوزدکه جانداری نگردد تا قیامت در جهان پیدا
ز خاک آستان و گرد نعلینت کند رضوانعبیر سنبل غلمان و کحل نرگس حورا
ز افعال و صفات و ذاتت آگه نیستم لیکنتویی دانم امام خلق بعد از مصطفی حقا
به هر کس غیر تو نام امام الحق بدان ماندکه بر گوسالهٔ زرین خطاب ربی‌الاعلی
من و اندیشهٔ مدح تو، باد از این هوس شرممچسان پرد مگس جائی که ریزد بال و پر عنقا
به ادنی پایهٔ مدح و ثنایت کی رسد گرچهبه رتبت بگذرد نثر از ثریا شعر از شعرا
چه خیزد از من و از مدح من ای خالق گیتیبه مدح تو فراز عرش و کرسی از ازل گویا
کلام الله مدیح توست و جبریل امین رافعپیمبر راوی و مداح ذاتت خالق یکتا
بود مقصود من ز این یک دو بیت اظهار این مطلبکه داند دوست با دشمن چه در دنیا چه در عقبی
تو و اولاد امجاد کرام توست هاتف راامام و پیشوا و مقتدا و شافع و مولا
شها من بنده کامروزم به پایان رفته از عصیانخدا داند که امیدم به مهر توست در فردا
پی بازار فردای قیامت جز ولای تومتاعی نیست در دستم منم آن روز و این کالا
نپندارم که فردای قیامت تیره‌گون گرددمحبان تو را از دود آتش غرهٔ غرا
قسیم دوزخ و جنت تویی در عرصهٔ محشرغلامان تو را اندیشهٔ دوزخ بود ؟ حاشا !
الا پیوسته تا احباب را از شوق می‌گرددز دیدار رخ احباب روشن دیدهٔ بینا
محبان تو را روشن ز رویت دیدهٔ حق بینحسودان تو را بی‌بهره زان رخ دیدهٔ اعمی