گنج

شمارهٔ ۷ - در مدح ابوطاهر است

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)۳۹ بیت
در برش برگ سمن می بایدوز خطش مشک ختن می باید
خاک بایست گل مه پروردکلک خورشید چمن می باید
لطف رویش همگان می بینندروی لطفش سوی من می باید
دل من در چه سیمینش فتادآه کز مشک رسن می باید
گفتمش بوسه بزن گفت آریبهر این کار دو تن می باید
چون زند بوسه که با یار او رااولا شکل دهن می باید
حیلتش چیست ثنای خواجهاگرش راه سخن می باید
در دریای کرم بوطاهرآن ز سیماش سعادت ظاهر
مکن ای جان که سمر خواهد شدوین دلم زیر و زبر خواهد شد
تو چه پنداری کاخر همه عمردست بیداد تو در خواهد شد
من چگویم که تو چون بی خبریخود ترا زود خبر خواهد شد
بد شد افسوس میان من و توآه ترسم که بتر خواهد شد
جگرم خون شد و آمد در چشمباز آن خون بجگر خواهد شد
تا یکی بوسه بندهی زینهارکه جهان زیر و زبر خواهد شد
نشود از تو پسر خواجه به سراگر از مات بسر خواهد شد
در دریای کرم بوطاهرآن ز سیماش سعادت ظاهر
آنکه اقبال جهان را ماندصورتش بخت جوان را ماند
طبع او کان گهر گشت ولیکلفظ او گوهر کان را ماند
هر یک از چشمه گشای قلمشنقشبندی زمان را ماند
به مراد دل و جان می گرددراست گوئی تو زمان را ماند
روز خصمش که سیه تر هر دمنیک شبهای خزان را ماند
چون ز خاک قدمش جان زنده ستچون توان گفت که جان را ماند
هست چیزی که کند عمر درازقصه کوتاه شد آنرا ماند
در دریای کرم بوطاهرآن ز سیماش سعادت ظاهر
ای ز لفظت درو گوهر زادهوی ز خلقت گل و شکر زاده
خاک بستان درت را چو قلمآب حیوان همه از سر زاده
مایه و سایه خلق و خلقتباغ بر زاد و گل تر زاده
جوهر وقت قران اعظمبهر اقبال ز مادر زاده
در ثنای توام از پرده غیبنو عروسان معطر زاده
نیست در عالم و گر هست کجاستچو تو یک مهتر و مهتر زاده
خواند این بیت چو از جان پرسندکیست با بخت برادر زاده
در دریای کرم بوطاهرآن ز سیماش سعادت ظاهر
عیدت ای صدر همایون باداروزگارت چو تو میمون بادا
هر سعادت که از آن نتوان گفتبه تو و روی تو مفتون بادا
ای چو گل چاک دل دشمن توهمچو لاله جگرش خون بادا
لیک از دائره بیرون مرغیستکه از این دائره بیرون بادا
پدر و هر سه برادر بخشیدکه رخ هر همه گلگون بادا
هر قلاده که زند منتشانزیور ابلق گردون بادا
روز اقبال شما هر ساعتهمچو عمر فلک افزون بادا