گنج

شمارهٔ ۶ - مرثیه در مرگ یکی از کسان شاه گفته

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)۴۰ بیت
ماه تمام ملک به زیر نقاب شدآب حیات شرع دریغا سراب شد
سروی ز بوستان معانی فرو شکستبرجی ز آسمان معالی خراب شد
کور و کبود مردمک چشم مردمیچون تیز بنگریست گرفتار خواب شد
بگری به ماتم ملکی کز فراق اودر سنگ خاره دیده آتش پر آب شد
حقا که برفلک دل روز از غمش بسوختوالله که در هوا جگر شب کباب شد
با شاه گفته بود که جانم فدات بادبود آن دعا ز دل که چنین مستجاب شد
بر اختران ملک بسی شکر واجب استکان مه فدای حضرت این آفتاب شد
از دل معین دولت و دین جان بشاه دادمزد خدایگان و بزرگان بزرگ باد
قد چو سرو او شکن خیز ران گرفترخسار چون گلشن صف زعفران گرفت
دردا که رفت جان زمان در دل زمینزان پس که طول و عرض زمین و زمان گرفت
گر پیر با جوان نکند دست در کمربس چرخ پیر چون کمر این جوان گرفت
چون ملک این جهان همه بگرفت پادشاهاو هم برفت مملکت آن جهان گرفت
نی نی از این سعادت اسلاف پاک راتا مژده او رساند راه روان گرفت
آسان چو در نگیرد هرگز خدایگانآسان به جان دیده و دل چون توان گرفت
توفیق عزم بین که چو عیسی عقیله رابگذاشت بر زمین و ره آسمان گرفت
از دل معین دولت و دین جاه به شاه دادمزد خدایگان و بزرگان بزرگ باد
گر کوه سنگ دل به مثل دیده داردیبر تربت مبارک او خون بباردی
شاهی بنالدی و ممالک بگریدیمردی بچاوردی؟ و جوانی بزاردی
دولت بگریدی و مروت بپیچدیملکت بنالدی و سعادت بزاردی
بر روی خود زمین نم دیگر براندیدر پشت خم فلک و سعادت بزاردی
گرداندی امل که برآن سر اجل چه کردتخم امید تا به قیامت نکاردی
مردی نبود مردن و هم مرد نیستیگر صد هزار سال چنوئی نیاردی
در خواب دیده بود کزین شعر آبدارنامی برای او را باقی گذاردی
بس مشتری به خامه زرین آفتاببر صفحه چو سیم قمر این نگاردی
از دل معین دولت و دین جان به شاه دادمزد خدایگان و بزرگان بزرگ باد
گلبن شنو که از چمن جان بر اوفتاداختر نگر که از فلک دین در اوفتاد
در هجر شست قبضه آن شاه شیر دلهم پر ز تیر و هم کمر از خنجر اوفتاد
از خلق و خلق گلشکرش بود اینکه گفتکاتش در آن گلاب و در آن شکر اوفتاد
منت خدای را که ملکشاه ما بیافتآن آرزو که در دل اسکندر اوفتاد
پای امیر ار فلک از جای خویش بردچون شاه عالمش خضری بر سر اوفتاد
خورشید را بدان که چو هر کوکبی نبودیاقوت را بدانکه چون او گوهر اوفتاد
روشن شود حیات ابد را چو شهریاراز خسروان بعهد زیادت بر اوفتاد
از دل معین دولت و دین جان به شاه دادمزد خدایگان و بزرگان بزرگ باد
دایم علاء دولت و دین کامکار بادعمری دراز آمده و روزگار باد
گر سوده شد نگینی درخاتم جلالتاج سر ملوک جهان یادگار باد
ورتیره گشت ماهی از سایه زمینخورشید ملک در کنف کردگار باد
ور خشک شد نهالی از باغ مملکتاصلش همیشه سبز وتر و میوه دار باد
ور چشمه ای فرو شد الحق دریغ بودبحر هزار چشمه گهر در کنار باد
مخدوم زادگان و بزرگان که حاضراندهر یک درین صواب بدین کار و بار باد
چشم همه به صورت این شه قریر بادملک همه به دولت او برقرار باد