گنج

شمارهٔ ۳۹ - در صفت خیمه گوید

ای قبه معلق چرخ دگر شدیزان تا به اوج چشمه خورشید بر شدی
قائم به محوری نه عجب گر طنابهاتآمد شهاب وار که چرخ دگر شدی
دردم که جمله چو آتش بود سمومگوئی گریز گاه نسیم سحر شدی
مانی با بر روز مطر از طنابهابندی بسی طویله لؤلؤ چو بر شدی
هستی سیه سپید بسان همای از آنکتا سایه گسترانی و گسترده تر شدی
هر روز اگر برآئی از منزلی سزدزیرا که تو بدوز ضیا چون قمر شدی
با لون و شکل کوه بلوری از این سببچون کوه پیش خاص ملک با کمر شدی
تا ساخت از تو مرکز خویش آفتاب ملکالحق بسی ز خرگه مه خوبتر شدی
هستی تو ایستاده به یک پای پیش اوزان بر سرای پرده سیاره بر شدی