شمارهٔ ۲۳
همای عافیت آن روز از قفس بپریدکه در دمادم یک استخوانش صد سگ دید
مشو ز نیک و بد چرخ نیک و بد زنهارکه نیک او ز بد و سر ز پای نیست پدید
بر آسمان و زمین همچو صبح گل هرگزنه خنده زد که نه در حال خنده جامه درید
ز دام دهر حذر کن که صد هزاران مرغدر اوفتاد که یک دانه امید نچید
مباش طالب مال و جمال کس کاینجاز خون کنند عروس وز آب مروارید
خیال مردن در خواب هم نمی بینیاگر چه صبح قیامت ز عارضت بدمید
هزار جانش فدا کاندرین عدم خانهچو عنکبوت کفن هم به دست خویش تنید
گشاده دار درت پیش از آنکه بسته شوددرآن دهان چو قفلت زبان همچو کلید
میان ببند چو گردون و گوشه بنشینکه قطب گشت هر آنکس که گوشه بگزید
چرا یگانه عالم شد آفتاب از آنکز خود علایق انجم به تیغ تیز برید