شمارهٔ ۳۸
برآن زلف و لب و خال و بنا گوشسوی بازار عشقش برده ام دوش
رخش روز است و ابرو گوشه روزنهاده است از برای فتنه شب پوش
دهانش چشمه نوش و زبر جدرمیده است از کران چشمه نوش
همه ساله ز سودای فراقشدلی دارم چو دیگ تفته پرجوش
ز عشقش تا بر آرم من یکی دمسه بار از من ز رنج دل رود هوش
ز تو چون روی آزادی نبینممرا خسرو خریدار است بفروش