شمارهٔ ۳۰
که بود جان که نه در بند وفای تو بودچه کند دل که نه خرسند جفای تو بود
سرِ ادبار من ار هست، مرا شاید؛ از آنکدیده آنجا نهد اقبال که پای تو بود
در هوای تو شدم ذره زرین آریذره زرین بود آنجا که هوای تو بود
گر رضای تو در آن است که من خاک شومخاک بر تارکم، آنجا که رضای تو بود
رو که خورشید نهد روی چو سایه بر خاکپیش قصری که درو عکس ضیای تو بود
جای میسازمت اندر دل و میخواهم عذرکای بت، آتشکده تنگ نه جای تو بود
تو دریغی به حسن، بهر چه؟ زیرا که مهیمجلس چون فلک شاه سزای تو بود
شاه بهرام شه آن شاه که گفتش سعدینهر قرانی که کنم آن ز برای تو بود