شمارهٔ ۱۴
کریمی کو که در عالم زبون نیستاسیر و عاجز این چرخ دون نیست
عروس بخت را گر زیوری هستدر این نه حقه آیینه گون نیست
اگر این است هستی ها که دیدمدرین کان هیچ نقدی نیست چون نیست
حسن بگذارد نیا را همان گیرکه این کژدم در این طاس نگون نیست
دو عالم را فراخائی بپندارکه از کنج دل تنگت برون نیست
که در ملک اجل سوی زمانهبدین تنگی بدین کویت درون نیست
فلک گر نافه ای گردد پر از مشکاگر رنگست آن جز رگ خون نیست