گنج

شمارهٔ ۹۷

سبحان خالقی که صفاتش ز کبریادر خاک عجز می فکند عقل انبیا
گر صد هزار قرن همه خلق کایناتفکرت کنند در صفت عزت خدا
آخر به عجز معترف آیند کای الهدانسته شد که هیچ ندانسته ایم ما
جائی که آفتاب بتابد ز اوج عزسرگشتگی است مصلحت ذره در هوا
و آنجا که بحر نامتناهیست موج زنشاید که پشه می نکند قصد آشنا
و آنجا که قوس چرخ بعز و نطاق چرخزنبور در سبوری نوا چون کند ادا
عقل که می برد قدح دردیش ز دستچون آورد به معرفت کردگار جا
حق را به حق شمار که در قلزم عقولمی درکشد نهنگ تحیر من و ترا
چون آب نقش می نپذیرد قلم بسوزدر آب شوی لوح دل از چون و از چرا
چون آفتاب نیست حقیقت نشان پذیرای کم ز ذره هست نشان دادنت خطا
سبحان خالقی که گشاید بهر شبیاز روی لعبتان فلک نیلگون خطا
از زیر حقه مهره انجم کند پدیدزان مهره ها به حقه ازرق دهد ضیا
شب را زاختران همه دندان کند سپیدچون زنگئی که اوفتد از خنده در قفا
در دست چرخ مصقله ماه نو دهدتا اختران آینه گون را دهد جلا
در پای اسب شام کشد اطلس شفقدر جیب ترک صبح نهد عبقر بها
گوئی که آفتاب مگر ذره ذره کردبر کهکشان ز زیره مرجان و کهربا
با هستیش اگر قدری ماند از قدراحکام خویش جمله قضا می کند قضا
سبحان قادری که بر آیینه وجودبنگاشت از دو حرف دو گیتی کمایشا
بر عرش ذره ذره خداوند مستویستچه ذره در اسافل و چه عرش در علا
در جنب حق نه ذره بود ظاهر و نه عرشوآنجا که اوست جای نیابی ز هیچ جا
خود هیچ جای نیست که او نیست جمله اوستچون جمله اوست کیستی آخر تو بینوا
بو نیست بنده و پندار هستیئیپندار هستی تو ترا کرد مبتلا
از کوزه نیم ذره سیماب چون برفتنی در خلا بماند اثر زو نه در ملا
ای از فنای محض پدیدار آمدهاندر بقای محض کجا ماندت بقا
خواهی که پی بری به سر کعبه نجاتدر خود مکن قیاس حق و پیش در میا
بس سر که همچو گوی در این راه باختندبس مرغ تیز پر که فروشد درین قضا
خاموش باش حرف چه گوئی تو ای سلیمخدمت نگاه دار چه پنداری ای گدا
چون سر کار می طلبی صبر کن حکیمتا صبر و خامشیت رساند به منتها
گر تو زبان بخائی و خونش فرو بریدر زیر ورد نگویند با تو ماجرا
آهنگ عشق زن تو در این راه خوفناکاحرام درد گیر و در این کعبه رجا
گویند پشه بر لب دریا نشسته بوددر فکر سر فکنده به صد عجز و صد عنا
گفتند چیست حاجتت ای پشه فقیرگفت آنکه آب این همه دریا بود مرا
گفتند حوصله چو نداری مگوی اینگفتا به ناامیدی ازو چون دهم رضا
منگر به ناتوانی شخص ضعیف منبنگر که این طلب ز کجا خواست وین هوا
عقلم هزار بار بروزی خموش کردعشقم خموش می نکند ای نفس رها
در آشنای خون جگر دل به حق سپارتا حال خود کجا رسد ای مرد اشنا
جاوید در متابعت مصطفی گریزتا نور شرع او شودت پیر و مقتدا
خورشید خلد خواجه دنیا و آخرتسلطان شرع و صاحب کونین مصطفا
مفتی عالم کل و معنی جزو و کلدر هر دو کون بر کل و بر جز و پادشا
چشم و چراغ سنت و نور دو چشم دینصاحب قبول هفت قرآن صاحب لوا
کان بود کل عالم و او بود آفتابمس بود خاک آدم و او بود کیمیا
چون آفتاب از فلک دین حق بتافتتا هر دو کون پر شد ازو نور والضحا
گردون که جبه بهترش از آفتاب نیستپیراهن مجره ز شوقش کند قبا
اندر نظاره کردن مشک دو گیسوانشصد چشمه شد گشاده از این طارم دو تا
خورشید را از آن سببی نیست درد چشمکو چشم را ز خاک درش ساخت توتیا
کس را نگشت معجزه ای در زمین پدیداو خاص شد به معجزه در ارض و بر سما
گویند مه شکافت تو دانی که آن چه بودگردون ترنج و دست ببرید از آن لقا
یک شب از آن بتاخت چو برق از رواق چرخاز قدسیان خروش بر آمد که مرحبا
در پیش او که غاشیه کش بود جبرئیلهم انبیاء دویده پیاده هم اصفیا
از انبیاء چو مشغله طرقوا بخاستدر عرش اوفتاده از آن طرقوا صدا
چون نرگس از نظاره گلشن نگاه داشتبشکست بر رخش گل ما زاغ و ما طغا
آنجا که جای گم شد گم کرد و باز یافتاز هر صفت که وصف کنم خود به ماورا
از دست ساقی و سقیهم شراب خواستجام شراب یافت ز جام جهان نما
موسی ز بی قراری خود در مقام قدسخود را در او فکند بدر پیش تو عصا
حالی و شاق چاوش عزت بدو دویدکای نعل خود فکنده و نعلین شو جدا
وانرا ز بعد چله پیوسته بار دادوین را شبی ببرد به خلوتگه دنا
وانرا ز طور کرد سرای حرم پدیدوین را ز عرش ساخت ایوان کبریا