شمارهٔ ۹ - در مدح بهرام شاه گوید
ای شاه دور چتر تو چرخ دگر شده استدولت عروس ملک ترا جلوه گر شده است
از حلقه جای شیر سوار ستارگانهم نام تو که شحنه چرخ است بر شده است
علم علی تو داری و آئین خوب توآیینه دار صورت عدل عمر شده است
اینک ز حسن جلوه طاوس کز شرفدرگاه تو نشیمن اهل نظر شده است
بر بنده ای که بلبل بستان بزم تستعالم قفس مدار که بی بال و پر شده است
روئی که لعل بودی پیش ثنای تواز غصه شماتت اعدا چو زر شده است
پائی که اوج چرخ سپردی به دولتتدر کنج نامرادی دامن سپر شده است
دستی که بر کمر زده بودی به بندگیبی پایمال حضرت تو تاج سر شده است
گوشی که در حلقه او بود لفظ تومالیده سفاهت هر بدگهر شده است
چشمی که خاک بارگهت سرمه داشتیراه زهاب چشمه خون جگر شده است
بودی نیام تیغ فصاحت دهان مناکنون ببین که ترکش تیر سحر شده است
در باغ دولت تو نهالی شکفته بودآبیش ده ز لطف که بی برگ و بر شده است
ای پایمرد حق ز سر بنده بر مداردستی که بر مراد همه خلق در شده است
ای در آبدار یکی سوی من نگررحمی که کار من همه زیر و زبر شده است
گفتم مگر گرانی اندک تری شوددردا که وقت غیبت بسیارتر شده است
بر جان خشک بنده بفرمای رحمتیگرچه ز شرم زحمت بسیارتر شده است