گنج

شمارهٔ ۱۰ - این قصیده نیز در مدح بهرام شاه است

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ست۳۷ بیت
خاک را از باد بوی مهربانی آمد استدر ده آن آتش که آب زندگانی آمد است
نرگس خوشبوی مخمور طبیعی خاستستبید خرم روی سر مست جوانی آمد است
باغ مهمان دوست برگ میزبانی ساخته استمرغ اندک زاد در بسیاردانی آمده است
باد نقاشی است یا عصار کو هر صبحدماین توانائیش بین کز ناتوانی آمد است
آتش لاله چرا افزود آب چشم ابرآب را گر خاصیت آتش نشانی آمد است
آری آری هم بر این طبع است تیغ شهریارگرچه او آب است از آتش نشانی آمد است
سبزه گر پذرفت شکل تیغ تیزش لاجرمهمچو تیغ تیز در عالم ستانی آمد است
لاف پیری زد شکوفه پیش رای صائبشلاجرم عمرش چنان کوته که دانی آمد است
تا عروس ملک شاه از چشم بد ایمن شودچشم خواب نرگس اندر دیده بانی آمد است
پیش تخت شاه چون من طوطی شکرفشانبلبلم خوشتر که او در مدح خوانی آمد است
راست خواهی هر کجا گل نافه ای از لب گشادهمچو غنچه لاله را پسته دهانی آمد است
گل گرفته جام یاقوتین بدست زمردینپیش شاهنشه به بوی دوستکانی آمد است
سرو نازان بین که گوئی این جهان لعبتیپیش سلطان در قبای آن جهانی آمد است
خسرو اعظم خداوند جهان بهرام آنکرسم او جان بخشی و عالم ستانی آمد است
آسمان پیش جمال او زمین گردد از آنکاز جمال او زمین در آسمانی آمد است
کلک عقل از تیر او عالم گشائی یافتستتیر چرخ از کلک او در ترجمانی آمد است
خه خه ای شاهی که از بس بخشش و بخشایشتخرس در رادی و گرگ اندر شبانی آمد است
چون بداد و دین صفت کردم ترا اقبال گفتگر چنین باشد نیایم چون چنانی آمد است
پیل این صحرای اول با جلاجلهای نورگرد ملکت برطریق پاسبانی آمد است
صدر دیوان دوم تیرست تا یابد معینبا خجسته کلک تو در همزبانی آمد است
مطرب صحن سوم در بزم تو عشرت پذیرزین غمین تر داشت اندر شادمانی آمد است
شاه اقلیم چهارم تا فرستد هم خراجدر فراهم کردن زرهای کانی آمد است
شحنه میدان پنجم تا سلحدار تو شدزخم او بر خصم جای گمانی آمد است
قاضی صدر ششم را طالع مسعود تومقتدای فتوی صاحبقرانی آمد است
ای که میر صفه هفتم سبک دل شد ز رشککز وقار تو برو چندان گرانی آمد است
زاویه داران هشتم را به نور راستیرای عالی قدرت اندر میزبانی آمد است
ای ضمیرت دیدبان کنگر طاقی که هستآفرینش را مکان در بی مکانی آمد است
از در دولت سبک بر بام همت رو که چرخبا چنین نه پایه بهر نردبانی آمد است
خسروا طبعم به اقبال قبولت زنده شدآب را آری حیات اندر روانی آمد است
بنده را بختیست در هر فن ز شعر فارسیچشم زخمش را چو خاری گلستانی آمد است
لیک حرص بندگی و آرزوی مدح توموجب این بیتهای امتحانی آمد است
چون تو در هر کار سلطانی و خاصه در سخنمن چه گویم کاین بدیهه چندگانی آمد است
اینک از اقبال تو پردخته شد آن خدمتیکاندکی الفاظ و بسیارش معانی آمد است
در او در آب قدرت آشنا ور آن چنانکراست گوئی گوهر تیغ یمانی آمد است
گرم بگشادم فقاعی بر سر خوان ثناتگرچه شیرین نیست باری ناردانی آمد است
تا نهال عمر خلقان را به بستان حیاتبیخ و شاخ از صحت و از کامرانی آمدست
شاخ زن بادا نهال عمر تو زیرا که خودبیخش از بستان سرای جاودانی آمد است