شمارهٔ ۷۷
از گریه اگر یکدم سربر کنمی منچون شمع بسی آتش بر سر کنمی من
من دست نیارم به سر زلف تو بردنورنه همه آفاق معطر کنمی من
گر چشمه نوشت دهدی آب حیاتمهرگز سخن چشمه کوثر کنمی من
چون غنچه بخنده بگشائی لب و گوئیچون گل دهن تنگ تو پرزر کنمی من
تو می بدهی باده و خاصه ز پی نقلزان پسته یاقوتین شکر کنمی من
جانی است مرا خشک بیاور نه هم آخراز باده لبهات کمی تر کنمی من
بر دیده من پای چو ابرو بنهی توبرگردن تو دست چو چنبر کنمی من
مشغول توام گرنه به سال و به شب و روزاز دیده و جان خدمت مهتر کنمی من
فرزانه امین الدین آن حایگه منکز نعل سمندش زر افسر کنمی من
در مدحت آن سرور واجب بود اینککز چشم و مژه خامه و دفتر کنمی من
جان در سر خاک قدمش پاشمی آخردانم که اگر کارش در خور کنمی من
توفیق عزیز است و گرنه بثناهاشاز گوی فلک حقه گوهر کنمی من
وان پیکر بد خواه فرومایه او رااز تیغ زبان همچو دو پیکر کنمی من
سربر خط فرمانش همی دارم اگر نهخاک از ستم هر دو بسر بر کنمی من
اقبال چنان گفت که گر خواهدی آن صدراز مهر و مهش باده و ساغر کنمی من
مردی نبود کشتن نامردان ورنیبرجمله اعداش مظفر کنمی من
دین هست قوی ورنه برای مدد دیندر حمله به میدانش چو حیدر کنمی من
اندر دل کفار که همچون شب تیره استتیر چو شهابش را رهبر کنمی من
عاجز شده ام الحق در حق بزرگیشای کاش حوالت به پیمبر کنمی من