گنج

شمارهٔ ۶۹

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ان۳۱ بیت
خدای داند و بس تا چه خرم است جهانبدین نظام جهان را کسی نداد نشان
ز یمن تست مرفه زمانه شاکیبه آرزو نتوان جست این چنین دوران
رسید کار به جائی که راست پندارینه بر زمین قبه است و نه بر سما کیوان
بلای چرخ نگون سار حق بگردانداز این زمانه که مرغان همی پرند ستان
کجاست بخل و ستم گو بیا و باز ببینسرای حاتم طایی و عدل نوشروان
ابوالمظفر بهرام شاه بن مسعودکه هست نامش برنامه ظفر عنوان
گذر کن از در گنبد بخشک رود که بازنگارخانه مانی شده است آبادان
میان هر دو سه گامیت عشرت آبادیچنانکه گوئی دل را دل است و جان را جان
ز دل گشائی چون باغ لیک روز بهارز زرفشانی چون شاخ لیک وقت خزان
ز نور شمسه او شمس کرده دریوزهدر آسمانه او آسمان شده حیران
فلک ز بدر و مه نو نواخته دف و چنگجهان چو شام و سحر کرده رنگ و بوی ارزان
بر این نشاط مگر بوده اند چندین گاهز حسن صبح و گل لاله و قدح خندان
ز چرخ گردان خندد ستاره ثابتتو چرخ ثابت بین و ستاره گردان
مشعبدانی چون ابر گشته چادر بازمعاشرانی چون برق کرده زرافشان
ببند بازی چون چشم ساحر معشوقبه پای کوبی چون زلف درهم جانان
هزار گردون پر زهره نشاط انگیزهزار طوبی پر طوطی شکر دستان
اگر نه غزنین دریاست چون از او برخاستپر از عجایب دریا هزار فتنه جان
معز دولت و دین و مغیث ملک و ملککه هست نور دل و چشم سایه یزدان
ابوالملوک خداوند زاده شاهنشهکه شد بدولتش آراسته زمین و زمان
ز نور رایش یکذره قبه خورشیدز بحر طبعش یک قطره چشمه حیوان
بزرگوارا شاها ز حضرت شاهیبکوشک رفتی بارای پیرو بخت جوان
چو آب صافی ز ابر و چو باد خوش ز یمنچو درناب ز بحر و چو زر پاک ز کان
اگر تفاوت مرکز فتاد ذات تراز محض تربیت شاه و حرمت خود دان
اگر چه نور ز خورشید یافت شش سیارنه هر یکی را بر چرخ دیگر است مکان
هزار سال اگر بر درخت باشد شاخخدا نکرده نگردد نهال در بستان
نه دوری به کمال و نه نیز نزدیکیکه هر دو چون به نهایت رسد شود یکسان
نبینی آنکه دو دیده نبیند ابرو رااگر چه بیند هفت آسمان و چار ارکان
هلال وار چو کردی ز چرخ ملک طلوعشوی هر آینه بدری مسلم از نقصان
همیشه تا که بود اوج شمس در جوزاهماره تا که بود خانه قمر سرطان
خدایگان سلاطین چو شمس قاهر بادتو چون قمر شده از نور رای او تابان
رضای او به همه وقت مر ترا حاصلکه آن به از دو جهان وز هر چه هست در آن