شمارهٔ ۶۸
ای دور ملک تو سبب دور آسمانوی هیچ دیده چون تو ندیده خدایگان
خورشید داد و دینی جمشید تاج و تختدریای عفو وجودی و دارای انس و جان
هم روی روزگاری و هم پشت کارزارهم راعی زمینی و هم راعی زمان
ابر درر نثاری و بحر گهر عطاسعد زحل محلی و کوه فلک توان
گفته بلند موکب تو باظفر سخنکرده دراز خنجر تو بر عدو زبان
پاشیده نور گوهر تاجت بر آفتابگسترده سایه گوشه چترت بر آسمان
در مدحتت گشاده ملک چون دولت لبدر خدمتت به بسته فلک چون قلم میان
شیران همی روند ز بیمت همه نگونمرغان همی پرند ز عدلت همه ستان
بر بندگان گشاده سعادت دهان که هینبر حاسدانت گفته شقاوت که هان و هان
بدخواه تو ز هیبت تو هست بر زمینمحبوس گور گشته چو مشک و چو زعفران
هم نام تو به دولت تو مانده بر فلکسرسبز و سرخ روی چو سرو و چو ارغوان
تو سایه خدائی تا روز حشر باددر سایه همای سریر ترا مکان
ای همچو گل مطیع تو بابرگ و بانواوی همچو گل حسود تو بی رنگ و بی روان
چون ذره اند لشکر منصور بی عددتو همچو آفتاب به حجت جهان ستان
جمله چو باز همدل و چون باد هم نفسهر یک چو سرو و همسر و چون بید بی زبان
بگشای صحن مشرق و مغرب چو تیغ صبحمنت خدای را که تو هستی سزای آن
سرمایه تو شاها کردار خوب تستچون مایه این بود بخدا ار کنی زیان
تا مشتری بتابد بر بندگان بتابتا آسمان بماند در مملکت بمان
هر مرتبت که عقل ترجی کند بیابهر آرزو که وهم تمنا برد بران
تو آفتاب و شش پسرانت چو اختراندتا حشر باد مر همه را در شرف قران
هم چشم اختران شده روشن به آفتابهم روز آفتاب مبارک به اختران